<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609</id><updated>2011-07-30T16:24:39.141+02:00</updated><title type='text'>سپید لحظه ها</title><subtitle type='html'>تمامی حقوق مادی و معنوی مطالب و محتویات این وبلاگ متعلق به نویسنده وبلاگ میباشد.به مطالب میتوانید با اطلاع قبلی به دارنده وبلاگ لینک دهید.متشکر</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>19</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-1428804137331715364</id><published>2010-10-31T13:16:00.000+01:00</published><updated>2010-11-11T08:31:34.608+01:00</updated><title type='text'>پرالین شکلاتی پست مدرنیسم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در گذار از سنت به مدرنیسم در گیر نوعی دگماتیسم نو میشویم. در شکستن تابو های گذشته ندانسته تابو های جدید میسازیم. در راه تغییر ارزش های گذشته تبدیل به "زد ارزش"  میشویم بدون یک بررسی  همه جانبه با ارزشهای گذشته. اگر گفتن خیلی از کلمات با ممنوعیت اجتماعی رو برو بود،  حال تا به حد "سوء استفاده از زبان" پیش میرویم. دنیای سنت به کل منفی و بد نیست به همچنین دنیای مدرن به تمامیت بهتر نیست. هر دو بعد های خوب و بد خود را دارند و هر دو اشکالات خود.&lt;br /&gt;مدرنیت یک پروسه تغییر است و صرفأ به معنی خوب بودن یا بهتر شدن ارزشها نیست. اگر در این روند اثیر یک دگماتیسم نو بمانیم راه خود را در پروسه پست مدرنیسم  و پروسه های دیگر برای نگاهی دوباره به برخی از ارزشهای دنیای مدرن و دنیای سنت همچنان سد میکنیم. گذار سنت به پست مدرن  از روی پل مدرنیت را گاهی چنان پرووکاتیو، پر حیا و هو  ولی شاید سطحی برای ارضای نارسیسم نابالغ خود به عرضه گذاشته و پشت سر میگذاریم . گاهی در خفای درونی خود در دیالوگی پر چوش و چموش ، بس  عمیق و ژرف با طعم شیرین نارسیسم سالم و بالغ به خوشمزگی پرالین شکلات تلخ با محتوای نوگات شیرین.&lt;br /&gt;سپیده&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-1428804137331715364?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/1428804137331715364/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=1428804137331715364&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/1428804137331715364'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/1428804137331715364'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='پرالین شکلاتی پست مدرنیسم'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-6391224381071053675</id><published>2007-05-31T02:37:00.000+02:00</published><updated>2007-06-02T02:55:54.449+02:00</updated><title type='text'>ادامه گفتمان معیارهای اخلاقی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;دوستان عزیز مدتی پیش گفتمانی را در مورد &lt;a href="http://sepidlahzeha.blogspot.com/2006/11/blog-post_116456542798781821.html" target="_blank"&gt;معیارهای اخلاقی &lt;/a&gt;(اتیک) با هم داشتیم که از نظرات بسیار خوب و گویای شما برخوردار بود. همانطور هم که در آخر مطلب پیشین عنوان کرده بودم قصد من بر این بود که بعد از اظهار نظرهای شما این مطلب را ادامه دهم که متاسفانه مدت زمانی به تعویق افتاد. در این پست سعی میکنم به ادامه آن بپردازم و هدف خود را از مطرح کردن این مبحث با شما در میان بگذارم. همانطور که همه میدانیم بررسی این مطلب مورد جدیدی نیست، طی سالیان دراز از طرف افراد مختلف چه جامعه شناسان کلاسیک به مانند ماکس وبر و یا کارل مارکس که در مانیفست خود به خوبی نقش تغییر ارزشهای اخلاقی را به دنبال تغییر سیستمهای حاکم و سعی سیستمهای در قدرت در نهادینه کردن آنها در اجتماع به منظور تحکم و ادامه بقای عمر خود آنالیز کرده ، به همچنین از طرف جامعه شناسان و دیگر متخصصان زمان حال در دیسکورسهای مختلفف به مراتب مطرح گردیده است.&lt;br /&gt;شکی در این نیست که جوامع بشری نیاز به ارزشهای اخلاقی و اتیک در چارچوبی انسانی با پشتوانه احترام به همنوع ، حفظ مرزهای شخصی و سلامت روح دارد.&lt;br /&gt;هدف من از مطرح کردن این گفتمان توجح به آن قسمت از این نیروی اخلاقی نهادینه شده و جا افتاده در اذهان جامعه است که با حقوق طبیعی انسانی مغایرت دارد ، به همچنین مانع پشرفت فرهنگ و علم در جامعه میشوند.&lt;br /&gt;جامعه ای که در آن به دنیا آمده و رشد میکنیم : خانواده، جامعه بیرون از محیط خانواده و سیستم آموزش و پرورش همراه با ساختارهای دینی، سنتی، فرهنگی ،آیدئولوژیکی پاکتی پر از نمودارها و چهارچوبهای اخلاقی را برای " انسان خوب " بودن به ما انتقال میدهند. این ارزشها در قسمتی از روح ،روان و احساسات ما جا میافتند ، تبدیل به قسمت بزرگی از هویت شخصی و شخصیتی ما میشوند و با عقل و اینتلکت پیوند برقرار میکنند.تا زمانی که معیارهای اخلاقی موجود در شخص بین رابطه عقل با احساس او ایجاد تناقضی نمیکند و شخص خود را در نوعی تعمین روحی حس میکند مشکل چندانی وجود ندارد و شخص نیازی نیز به پشت پا زدن و یا تغییر گزینه های اخلاقی خود نمیبیند.&lt;br /&gt;نکته قابل توجح اینجاست که انسان موجودیست چند بعدی و هر بعد او نیز از قسمتهای متعددی تشکیل شده که در امتداد باز هر قسمت نیاز خاص خود را به همراه دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;پی نوشت 1:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt; دوستان عزیز در حال نوشتن مطلب بالا بودم که در این لحظه ساعت 2 نیمه شب به تاریخ 31.05.07 دکتر پدرم با من تماس گرفت که حال پدر خیلی بد است و در راه وداع است. میدانم مدت زیادی بود که ننوشته بودم و این مطلب بالا را هم نیمه تمام گذاشتم. ولی باید پیش پدرم برم و این لحظه های آخر را همراه او باشم. بهتر دیدم که این نوشته را با همین حالت تمام نشده فعلا درج کنم که دلیلی برای برگشتنم باشد و آن را به اتمام برسانم چرا که نمیدام غیبتم باز چقدر طول بکشد. قصدم از درمیان گذاشتن این مسئله با شما عزیزان ناراحت کردن شما نیست بلکه فقط به منظوره توضیح وظعییت خودم است. کمال شرمندگی از اینکه بعد از غیبت طولانیم نتونستم این نوشته بالا را به اتمام برسانم. حتمأ بر میگردم و آن را به آخر مینویسم اما نمیدانم که چه مدت طول خواهد کشید. از درک همه شما کمال تشکر را دارم.&lt;br /&gt;پدرم برام همیشه در مراحل زندگیم تکیه گاه گرم و محکمی بوده...&lt;br /&gt;دوستار همگی شما سپیده&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;پی نوشت 2:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt; در ساعت 2 و نیم صبح پنجشنبه 31.05.07 پدرم از میان ما رفت. با او وداع کردم، حرف زدم، نوازشش کردم .... مدت زیادی بود که مبتلا به بیماری آلزهایمر شده بود و به مرور زمان بدتر میشد ولی باز هم مرگش برام غیر منتظرانه بود. این روزها عزادارم هر چند که هنوز این اتفاق کاملا باورم نشده... به بابام وابستگی روحی عمیقی داشتم، فکر میکنم این احساس تا به آخر عمرم با من بماند.احساس میکنم که او برایم همیشه زنده خواهد ماند هر چند که دیگه از نعمت دیدنش و لمس کردنش محروم میمونم.... سخته خیلی سخته والا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;2.06.07 ساعت نزددیک به سه صبح&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;-----------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-6391224381071053675?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/6391224381071053675/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=6391224381071053675&amp;isPopup=true' title='26 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/6391224381071053675'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/6391224381071053675'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='ادامه گفتمان معیارهای اخلاقی'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>26</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-8707928061514695901</id><published>2007-03-19T01:33:00.000+01:00</published><updated>2007-03-19T01:59:45.607+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.aavang.ir/weblog/2007/03/post_426.html#more" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;راوی&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;عزیز در یکی از پستهای وبلاگش مطلب جالبی را به گفتگو گذاشته که قابل تأمل است، نظرات دوستان بسیاری که در آنجا کامنت گذاشتند نیز خواندنیست.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-8707928061514695901?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/8707928061514695901'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/8707928061514695901'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2007/03/blog-post_18.html' title=''/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-520155300813308314</id><published>2007-03-12T22:19:00.000+01:00</published><updated>2007-03-12T23:57:07.051+01:00</updated><title type='text'>رپورتاژ تلویزیونی به مناسبت روز جهانی زن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز ساعت دو بهد از ظهر کانال تلویزیونی فونیکس "&lt;a href="http://www.phoenix.de/historische_ereignisse_welttag_der_frau/2007/03/11/0/10140.1.htm" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;PHOENIX"&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; به مناسبت روز جهانی زن رپورتاژ بسیار عالی و دیدنی نشان داد. از وضعیت زنان مستقل به کار و مشکلات هماهنگ کردن زندگی شقلی با زندگی خصوصی و پرورش کودک در آلمان نشان داده شد. به همچنین از فعالیتهای مختلف زنان ترک فمنیست، چه مذهبی مترقی و چه غیر مذهبی، زندگی کاری و خصوصی زنان تحصیلکرده و مستقل، جایگاه آنها در اجتماع و نگاه آنها به خود و اجتماع پیرامون که بسیار عالی بود و از تظاهرات روز زن در ترکیه که چه شورور انگیز بود و چه دوست داشتم که من هم میتونستم بین آنها باشم. قطعه بعدی در مورد موقعیت زنان در ایران بود. در مورد چادر، در مورد اینکه زن موجود درجه دوم به شمار میاد و در این مورد که در مقابل خشونتهای پدران، برادران و همسرانشان حمایتی از طرف قانون به آنها نمیشود و امکان بردن شکایت به دادگاه را ندارند. به این ترتیب برخی از آنها تبدیل به قاتل همسرشان و یا شریک جرم در قتل همسرشان شدند. در ادامه فیلمی نشان داده شد از زنان در بند در زندان اوین که به جرم متهم به قتل همسر حکمهای طولانی شاملشان شده. به گفته گوینده برای پر کردن این فیلم که به زبان آلمانی نام آن&lt;strong&gt; "Mein Mann, mein Herr" &lt;/strong&gt;میباشد، اولین باری بوده که خانمهای خبرنگار کانال &lt;strong&gt;"&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://www.arte.tv/de/programm/242.html" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;ARTE"&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; اجازه ورود به زندان اوین را پیدا کردند. در فیلم اول راهروهای زندان نشان داده میشود تقریبن بدون همهمه ، رفت و آمد و آرام است که دلیل آن بر طبق تحقیق فیلمبردار این است که زنان زندانی اکثرأ برای تحمل فشارهای عصبی در روز داروهای آرامش دهنده و تخمیر اعصاب میخورند. در ادامه مصاحبه با چند تنی از زنان در بند که مجرم به قتل همسرانشان بودند نشان داده شد. کلمه مناسبی برای تشریح احساس و وضعیت خودم در امتداد دیدن این صحنه ها و مصاحبه ها پیدا نمیکنم، از خود و ازدواج خود ، خشونتهای ممتد همسر و چگونگی مرتکب شدن به عمل قتل همسرشان میگفتند. یکی از آنها توسط پدرش در سن دوازده سالگی مجبور به ازدواج شده بود. در امتداد صحنه ها زنی نشان داده میشود که بعد از هفده سال آزاد شده بود و در این مدت یک بار هم اجازه خروج از زندان را نداشته. فیلمی از جهات و بعدهای مختلف دیدنی، قابل تأمل، عمیق و با ارزش. آیا اگر قانون به اندازه لازمه از حقوق این زنان حمایت میکرد و آنها به موقع میتوانستند طلاق بگیرند و زندگی نوی با حمایت ارگانهای مدنی و اجتماعی میتوانستند برای خود و فرزندان خود شرو ع کنند سرنوشت آنها به زندان منتهی میشد که بهتریت سالهای جوانی خود را در آنجا به سر برند؟ آیا منجر به نابودی و قتل یک انسان میشد ؟ آیا کودکان آنها بی سرپرست میشدند؟ آیا....&lt;br /&gt;متأسفانه نتوانستم نسخه ای از فیلم پیدا کنم که در کامل کردن این مطلب بتونم بگذارم. سعی میکنم که با کانال فونیکس تماس برقرار کنم و در این مورد پرس و جو کنم، شاید موفق شدم.&lt;br /&gt;ادامه فیلم در مورد باند های دزدی و فروش دختران جوان در کشورهای اروپای شرقی برای خودفروشی و وضعیت آنها بود. با دختری که بعد از گذران ماه ها بدترین شرایط و بعد از فرار دوم موفق به رهایی از دست فروشندگان حود شده بود.&lt;br /&gt;در آخر فیلم با هدف نشان دادن زندگی زنانی که وضعیت بهتر و خوشبختتری دارند محله ای از مکزیک نشان داده شد که در آنجا به جای سیستم پاتریاشال، سیستم ماتریاشال حکم میکند. مردان سر زمین کار میکنند و فروش اجناس در بازار و حساب و کتاب مالی دست زنان است. زنان تصمیم گیرنده هستن و تمام اداره امور زندگی و شکل پرورش فرندان به دست زنان است. جالب اینجاست که اینطور تصور میشود که در قدرت بودن زنان در آنجا نشان دهنده ایمانسیپاتسیون آنها با مردان است در حالی که در واقع اینطور نیست. زنان بعد از کار روزانه در بازار و سر و کله زدن با مشتری ها وقتی به خانه بر میگردند فرصت استراحت و آرامش ندارند. در خانه تقسیم نقشها ی بین مرد و زن همام نقشهای سنتی است. وظیفه پخت و پز غذا و تمیز کردن خانه به عهده زنان است و مردان در گوشه ای لم میدهند و منتظر غذا میشوند که با این حساب کاره زنان چند برابر میشود. به نظره من این قسمت دیگر تقصیر خودشان است. تنها فرقی که در آنجا دیده میشود این است که زنها " آقا بالا سر" ندارند و خودشات تحکم کننده هستند. به هر حال راه حل مقابله با سیستم پدر سالاری مثلمأ یک سیستم مادرسالاری نیست. نمونه های آن در نقاط دیگر مثل مالزی (اگر درست حدس زده باشم) هم وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;پی نوشت: &lt;/span&gt;از &lt;a href="http://www.aavang.ir/weblog/" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;راوی عزیز&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; و دوست داشتنیم سخنانی پر لطف و محبت به مناسبت روز زن هدیه گرفتم که بسیار شادم کرد. براش نوشتم که در پست جدیدم درجش میکنم. خوب مگه میشه آدم از راوی گل سخنان زیبا هدیه بگیره و پزش را نیاد ؟ -:))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;سپیده ی گل من سلام&lt;br /&gt;روز زن بر تو نازنین مبارک باد&lt;br /&gt;واقعأ نازنین هستی و دلداری هایت را در روزهای سختی که داشتم رو از یاد نمیبرم&lt;br /&gt;حیف که کم می نویسی&lt;br /&gt;اما خوش حالم که هستی&lt;br /&gt;همیشه باش&lt;br /&gt;مینو&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;مرسی مینوی پر محبت ، مرسی برای وجود نازنینت.&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;-----------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-520155300813308314?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/520155300813308314/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=520155300813308314&amp;isPopup=true' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/520155300813308314'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/520155300813308314'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2007/03/blog-post_12.html' title='رپورتاژ تلویزیونی به مناسبت روز جهانی زن'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-4732921289337445203</id><published>2007-03-07T18:42:00.001+01:00</published><updated>2011-06-17T16:44:38.364+02:00</updated><title type='text'>زنان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_esavA9xqEME/RfYGJKkoSkI/AAAAAAAAAAc/-p2sD0L6WB8/s1600-h/Frauen.jpg"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5041223587414428226" src="http://1.bp.blogspot.com/_esavA9xqEME/RfYGJKkoSkI/AAAAAAAAAAc/-p2sD0L6WB8/s200/Frauen.jpg" style="cursor: hand; float: right; margin: 0px 0px 10px 10px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000099;"&gt;&lt;b&gt;در آستانه "روز جهانی زن" بسیاری از زنان فعال "جنبش زنان" در ایران در زندان بسر میبرند.&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: red; font-size: 130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;بیشتر در این مورد:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://saharmaranlou.blogspot.com/2007/03/blog-post_04.html" target="_blank"&gt;سحر مرانلو&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://ali-lohrasbg.blogfa.com/post-141.aspx" target="_blank"&gt;همین جا روی زمین&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: black; font-size: 85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color: #000099;"&gt;یک مطلب خواندنی از تیزبین به مناسبت روز زن: &lt;a href="http://tizbin.wordpress.com/2007/03/02/" target="_blank"&gt;8 مارس تیزبین یک زن خواهد بود&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #000099;"&gt;روز زن به تمامی زنان و مردان آزاده مبارک باد&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: 78%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;-----------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000099;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-4732921289337445203?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2007/03/blog-post_6247.html' title='زنان'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/4732921289337445203/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=4732921289337445203&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/4732921289337445203'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/4732921289337445203'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2007/03/blog-post_6247.html' title='زنان'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_esavA9xqEME/RfYGJKkoSkI/AAAAAAAAAAc/-p2sD0L6WB8/s72-c/Frauen.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-5807555152345124126</id><published>2007-01-10T20:43:00.000+01:00</published><updated>2007-01-10T21:11:16.372+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;دوستان عزیز و خوبم وقتی که مطلبی را به گفتمان میگذارم خود را مسئول پرداختن به آن و جواب دادن به نظرها و کامنتهای خوب شما دوستان میدانم. از آنجای که در حال حاضر این مسئولیت را نمیتوانم به خوبی انجام دهم و محیط فکریم به دلایلی برای ادامه مطالب قبلی و گذاشتن مطلب جدید آزاد نیست تا اطلاع ثانوی وبلاگ را تعطیل میکنم. سعی میکنم که در این مدت کماکان به وبلاگهای خوبتون سر بزنم و دلتنگیم را از دوری شما پر کنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;با امید بهترینها برای همگی شما&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;سپیده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-5807555152345124126?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/5807555152345124126/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=5807555152345124126&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/5807555152345124126'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/5807555152345124126'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title=''/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-5146978842015071368</id><published>2006-12-29T13:58:00.000+01:00</published><updated>2007-01-01T12:13:13.158+01:00</updated><title type='text'>نگاهی به بازی وبلاگی شب یلدا از دیده سحر مرانلو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;مطلب زیر نوشته &lt;a href="http://saharmaranlou.blogspot.com/2006/12/blog-post_28.html" target="_blank"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;سحر مرانلو&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; عزیز است. نگرش و تحلیلی بر بازی اینترنتی شب یلدا که در میان وبلاگ نویسان به وجود آمده و زنجیره وار همچنان ادامه دارد و به همچنین دیدی به شکلهای مختلفی که انسانها در این بازی از خود بروز دادند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;از&lt;span style="color:#ff0000;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://sibestaan.malakut.org/archives/2006/12/post_565.shtml" target="_blank"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;سیبستان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; خواندم که آقای جامی در مورد یلدا نوشته اند و چرایی اعترافات اعترافات وب لاگی را تحلیل کرده اند. من هم با اینکه خیلی اهل گشت و گذار در وبلاگستان نیستم بعد از خواندن یکی از اعترافات شب یلدایی به جنس متضاد اعتراف وبلا گی با آن چه در عالم حقیقی اتفاق می افتد علاقه مند شدم. وبلا گ های زیادی را خواندم تا اعترافات نویسندگان را کشف کنم اما یافته های من کمی با آنچه سیبستان نوشته است، متفاوت بود: به نظرم این بازی توسط &lt;a href="http://pulverblog.pulver.com/archives/006087.html" target="_blank"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;وبلاگ انگلیسی&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;بسیار هدفمند و خلاق طراحی شده است برای اینکه نوع جدیدی از ارتباط انسانی را در فضای مجازی میسازد. ارتباطی که وسوسه عبور از محدودیت های جامعه اطلاعاتی را دارد. البته بسیاری از وبلاگهای ایرانی از مدلی که &lt;a href="http://www.globalpersian.com/archive/dynamic/044215.html" target="_blank"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;مبتکر ایرانی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; بازی و مخصوصا پنج نفر اول ارائه کرده اند، الگو برداشته بودند، مثلا آنها از زبان طنز برای گفتن نا گفته ها استفاده کره اند و این باعث شد خیلی ها هم از همین زیان استفاده کنند. به همین علت شوخی ترس از سوسک با اینکه ممکن است یک بار خواندنش خواننده را به خنده بیاندازد، در وبلا گها آنقدر تکرار شد که دیگر اصلا خنده دار به نظر نمیرسید یا اینکه خیلی ها به جای از خود از کودکی گفتند. به همین علت اعترافات در خیلی از موارد شبیه هم بودند و حد اقل خلاقیت ممکن در ارائه بازی بکار برده شده بود. بسیاری از وبلا گهای که دیدم در بازی شب یلدا که به اعتراف شب یلدا تعبییر شد مواردی را ذکر کرده بودند که به شدت خصوصی بودند. اموری که در بسیاری از جوامع با مردمی که قابل شناسایی نیستند تقسیم نمی شوند نه به این خاطر که اخلاق و وجدان عمومی را جریه دار می کنند بلکه صرفا به علت احترام به حریم خصوصی فرد گوینده یا نویسنده. حالا چرا این اتفاق در وبلا گهای ایران زمین نه سنتی نه مدرن می افتد به نظرم برای همین پارادوکسی است که داریم. این اعترافات نوعی فریاد زدن من متضاد، من متفاوت بود. منی که نویسنده دوستش داشت و می دانست خواننده هایش هم دوستش خواهند داشت برای اینکه با هنجار ها متفاوت بود. برای اینکه در تضاد با تصویری بود که ممکن است خواننده از اعترافی داشته باشد که منتشر میشود. به نظرم اعترافات کمی بودند که نویسنده خودش را آنچنان که بود معرفی کرده بود، نه آنچنان که میخواست. منظورم این است که نویسنده نه اعقراق کرده بود که قهرمان بسازد، نه خودش را دست انداخته بود که فاصله با خوانند گانش را از طریق تحقیر خودش کم کند. بسیاری از اعترافات جنسی بودند یعنی به نحوی به مسائل جنسی مربوط می شدند. کلا قضاوت ارزشی در این مورد ندارم. فکر می کنم نیاز های جنسی بعضأ سرکوب شده حتی به زبان طنز در صدد اثبات خودش است. به هر حال این بازی فوق العاده بود برای اینکه نسل جدیدی را معرفی کند. نسلس که فضای اجتماعی جدیدی را از طریق شکستن فضای موجود ایجاد می کند. نسلی که کسب هویتش با انکار هویتی است که دارد. نسلی که اعتراضش حتی دامن خودش را می گیرد. نسلس که تحقییر میکند. نسلی که هم ژست می گیرد هم متواضع است. نسلی که خلاقیت دارد اما ترجیح می دهد دنبال کند. نسلی که ادعا می کند. نسلی که جرات دارد و نسلی که می تواند فریاد بزند.&lt;br /&gt;با تشکر از &lt;a href="http://saharmaranlou.blogspot.com/" target="_blank"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;سحر عزیز&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;color:#333300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;color:#333300;"&gt;لینکهای مربوط به مطلب:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;color:#333300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;color:#333300;"&gt;&lt;a href="http://sinahoda.blogspot.com/2006/12/blog-post_29.html" target="_blank"&gt;خطورات سینا هدا&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://sibestaan.malakut.org/archives/2006/12/post_565.shtml" target="_blank"&gt;سیبستان&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.globalpersian.com/archive/dynamic/044257.html" target="_blank"&gt;وبلاگ سلمان&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;Happyyyyy Newwww Yearrrrr&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;color:#333300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;color:#ff0000;"&gt;----------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-5146978842015071368?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2006/12/blog-post_29.html' title='نگاهی به بازی وبلاگی شب یلدا از دیده سحر مرانلو'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/5146978842015071368/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=5146978842015071368&amp;isPopup=true' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/5146978842015071368'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/5146978842015071368'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2006/12/blog-post_29.html' title='نگاهی به بازی وبلاگی شب یلدا از دیده سحر مرانلو'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-116706331555326315</id><published>2006-12-25T17:05:00.000+01:00</published><updated>2006-12-29T19:16:01.540+01:00</updated><title type='text'>بازی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;دوستان عزیز هدفم این بود که در پست جدید مطلبه پست قبلی را ادامه بدهم که این &lt;/span&gt;&lt;a href="http://shabnamefekr2.blogspot.com/" target="_blank"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;شبنم خانم&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;جان من را به یک بازی که&lt;br /&gt;این روزها در وبلاگستان مد شده دعوت کرد و خلاصه ما را گیر انداخت که اعتراف به پنج رفتار و&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;خصوصیت شخصی و یا خرابکاریهای که کردم بکنم. پس فعلا برای اینکه این دعوت شبنمی را رد نکنم به اعترافاتم میپردازم و درپست بعدی مطلب قبلی را ادامه میدم و به کامنتهای خوبی که گذاشتید جواب میدم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;خوب آماده هستید؟&lt;br /&gt;1_ وقتی چهار دست و پا راه میرفتم و هنوز بی بی بودم(توپولی هم بودم) هیچ قندون و شکردونی از دستم در امان نبود.چهار دست و پا خودم را به شکردون میرسوندم , وارونش میکردم که شکرا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;بریزه بیرون و بعد مشت مشت شروع به خوردن شکر و قندها و لیسیدن کف دست شکریم میشدم و خلاصه تا قبل از اینکه کسی خبردار بشه هم قالی بیچاره را شکری کرده بودم و هم سر و صورت خودم را شکری و چکنه ای کردنه بودم . برای همین هم اسمم رو گذاشته بودند (ببشی) . خوب فکر نکنین که قدرت حافظه م تا حده دوران بی بی قد میده.معلومه که برام تعریف کردند ولی لقب ببشی را تا سالها بهم میگفتند و بزرگ هم که شده بودم بابام گاهی واسه سر به سر گذاشتنم بهم میگفت. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2_ سه سالم که بود مدتی حوای رفتن آمریکا به سرم زده بود!!! حالا از کی شنیده بودم و کجا دیده بودم و خلاصه این فکر چه جوری تو کله یک دختر بچه سه ساله افتاده بود اون هم اون زمانها خدا داند.یک بار که بابام برای خرید چیزی از خرمشهر به آبادان میخواست بره من رو هم با خودش میبره,این جریانات کاملا یادم میاد.خلاصه تو یکی از بازارهای خیلی شلوغ آبادان داشتیم رد میشدیم .عصر بود و ملت از هر دو طرف در حال رفت و آمد بودند و من هم دست در دست بابام با یک پیرهن سفید دورچین که تنم بود از میون ملت داشتیم عبور میکردیم که نمیدونم چرا یک دفعه دوباره یاده آمریکا افتادم و به بابم گفتم " بابا میشه بلیم آملیکا ؟ بابا با چشمهای تعجب زده که حالا وسط این بازار من چه جوری به فکره آمریکا افتادم برای اینکه جوابی داده باشه بهم گفت : باشه بابا جان یک روزی میرم آمریکا.منم که قانع نشده بودم شروع کردم به خواهش و اصرار و گله و شکایه که نه بابا من حالا آملیکا میخوام ,خوب حالا بلیم, چلا حالا نمیشه ,خوب من حالا آملیکا دوست دالم و خلاصه بد جوری گیر داده بودم و ولکن معامله نبودم و با سوالهای پشت سر هم داشتم بابم را کلافه میکردم که در جواب بهم گفت : خوب بابا جان همینجوری که نمیشه رفت آمریکا.آمریکا خیلی دوره باید با هواپیما رفت. خوب حالا اینجا وسط بازار که هواپیما نیست که ما سوارش بشیم و بریم آمریکا.یه نگاهی به بابام کردم و بعد از کمی فکر بهش با حالت سوال پرسیدم باید هپیما داشته باشیم ؟ بابام که برق رضایت و خوشحالی از اینکه داره موفق میشه من را راضی کنه و فکره آمریکا را از سرم در اون لحظه در بیاره و مهمتر از همه از شر سوالهای من نفس راحتی بکشه رو میشد در چشماش دید گفت : آره بابای همینجوری که بدون هواپیما نمیشه رفت آمریکا.کمی صبر کنی یک روزی میرم جای که هواپیماها هستند.....و در ادامه داشت مثل معروفی را که در اینجور مواقع همیشه استفاده میکرد برام زمزمه میکرد" گر صبر کنی زه غوره حلوا سازم " که از بدشانسی و بخت بد بابام در اون روز همون موقع صدای پرواز یک هواپیما که در ارتفاع بالا داشت نزدیک میشد و از بالای سرمون عبور میکر شنیدیم. وای خدا بابام را باید میدید که چهرش یک دفعه چه جوری عوض شد و نتونست جمله اش را به پایان برسونه و حی یک نگاه عصبانی به هواپیما میکرد و یک نگاه پر تشویش به من و انگار با نگاهش میگفت که خلع صلاح شده.&lt;br /&gt;بچه ها واقعا چه دنیای پر فانتزی و تصوراتی دارند. از بابام خواستم که به هواپیما بگه بیاد پایین و ما رو هم با خودش ببره. بابم که دیگه از صداش هم آهنگ تسلیم را میشنیدی گفت که اون خیلی دوره و صدای ما رو نمیشنوه و فایده ای نداره.....ولی کی بود که راضی بشه.همونجا وسط بازار وایسادم و دستام رو به طرف آسمون دراز کردم و هر چی فریاد داشتم تو حلقم جمع کردم و با صدای بلند به طرف هواپیما داد زدم که آی هپیما بیا پایین , بیا ما لو هم ببر, ببر آملیکا...آی هپیما ....پیچاره بابم.باید چهرش رو میدیدید که اون وسط با چه حالتی ایستاده بود و از خجالت پیشونیش خیس شده بود و مردمی که همه با تعجب و خنده تماشاچی این صحنه شده بودند.دستام را بالاتر برم و شروع کردم به پریدن از روی زمین و حی بلندتر فریاد زدن ولی چه فایده که هواپیمای بی انصاف رفت و تمام تلاشها فایده ای نداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابم تا مدتها از هر چی هواپیما بود متنفر شده بود ولی داستان را با آب و تاب به هرکی میرسید تعریف میکرد و کلی میخندیند و در آخر هم چند تا لعنت به "هپیمای "مذکور حواله میکرد.&lt;br /&gt;آخرش هم به جای آمریکا سر از آلمان در آوردم.&lt;br /&gt;خیلی طولانی شد.برای همین به سه اعتراف فعلا بسنده میکنم.اگر دوست داشتید در پستهای بعدی هر از گاهی از قصه ها و شیتنطهای دوران بچه گیم براتون تعریف میکنم....انگاری که خودم هم بدم نیموده ها ..هه هه هه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;3_ خوب اعتراف آخر: من هم هنوز گواهینامه رانندگی ندارم !!! اوبس ضایع شد -:))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قراره هر نفر که دعوت به بازی میشه یک نفره دیگه را به بازی دعوت کنه. من هم آقا &lt;/span&gt;&lt;a href="http://iamkoosha.persianblog.com/" target="_blank"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;کوشای&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt; خوب و عزیز را به ادامه اعترافات دعوت میکنم.&lt;br /&gt;کوشا جان گیر افتادی برات کار درست کردم-:)) &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;4_ یک اعتراف دیگه هم به فکرم رسید که باهاتون در میان بگذارم.با اینکه 42 سال از سن اینجانب میگذره که البته همه میگن ده سال جونتر به نظر میرسم ! والا بخدا راست میگن.هه هه "بخداش" نه بابا به خدا؛خوب داشتم میگفتم .اره با این حساب شروع به یک رشته تحصیلی دانشگاهی جدید کردم و قاطی جوجه ها اوه ببخشید جونها شدم.خوب دیگه بعضیها واسه جوان ماندن میرند از این عملهای جراحی میکنند.من روش بی خطرتری را انتخاب کردم و قاطی جوانها شدم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;__________________&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;کریسمس به به به همه همه همه مبارکککککککک.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;متوجه شدم که از طرف &lt;a href="http://gayagizi.blogspot.com/" target="_blank"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;شهربانو جان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; هم به بازی دعوت شدم که از این بابت از او و شبنم جان تشکر میکنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;-------------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-116706331555326315?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='بازی'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/116706331555326315/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=116706331555326315&amp;isPopup=true' title='17 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/116706331555326315'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/116706331555326315'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='بازی'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>17</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-116456542798781821</id><published>2006-11-26T19:17:00.001+01:00</published><updated>2006-11-27T11:18:49.260+01:00</updated><title type='text'>معیار های اخلاقی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#333333;"&gt;در این پست قصد دارم که واژه &lt;strong&gt;"معیارهای اخلاقی"&lt;/strong&gt; را با شما به گفتمان بگذارم.&lt;br /&gt;به نظر شما معیاره اخلاقی چی هست ؟ چه نقشی در زندگی ما بازی میکند؟ چه تإثیری بر روی رابطه ما با خویشتن خود و با دنیای اطراف ما دارد؟ معیارهای اخلاقی را که با خود حمل میکنیم از کجا به دست آوردیم و چگونه در ما ریشه دوانده اند؟ آیا به وجود آنها و نوع آنها و تأثیر آنها بر روی زندگی خود و رفتار و کردار خود آگاه هستیم ؟ تأثیر آنها بیشتر بر روی عقل ماست و یا احساس ما ؟&lt;br /&gt;شکی در این نیست که ما به همان اندازه که به نیروی عقل خود نیاز داریم به نیروی احساس خود نیز نیاز داریم و یک نیاز مهم دیگر به همچنین توانای هر چه بیشتر ایجاد یک رابطه سالم و هماهنگ و بری از تناقضات  بین عقل و احساس خود است.&lt;br /&gt;آیا معیارهای اخلاقی میتوانند این تناقضات را کمتر کنند و یا اینکه ایجاد پارادوکسهای بیشتری بین عقل و احساس ما میکنند ؟&lt;br /&gt;آیا نیاز به تغییره معیارهای اخلاقی را در خود احساس میکنیم ؟ چرا ؟&lt;br /&gt;در روند تغییر معیارهای نهادینه شده با چه مشکلات درونی و بیرونی مواجه میشویم ؟ ترس ,خلاء درونی, بی هویتی , احساس گناه ......&lt;br /&gt;آیا توانای آن را داریم که از این مشکلات و ترسها عبور کنیم ؟ چگونه ؟&lt;br /&gt;از شما خواهشی دارم و آن اینکه بر روی این سوالها تامل کنید.آنچه که خودتون احساس میکنید و فکر میکنید و نظرتون هست با همدیگر به گفتمان بگذاریم.&lt;br /&gt;در ادامه گفتگو قصد مطرح کردن گذر از آن نوع معیارهای اخلاقی را که مانع پیشرفت سالم زندگی ما هستند و جایگزینی آنها با&lt;strong&gt;"پرنسیبهای رفتاری و احساسی "&lt;/strong&gt; جدید که بیشتر انسانی هستند را دارم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنگ تفریحم طولانی بود, در عوض با یک مشت سوال به میدان آمدم.:))) &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#333333;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;_________________&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#333333;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;-----------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-116456542798781821?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/116456542798781821/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=116456542798781821&amp;isPopup=true' title='20 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/116456542798781821'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/116456542798781821'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2006/11/blog-post_116456542798781821.html' title='معیار های اخلاقی'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-116335417900911295</id><published>2006-11-12T18:53:00.000+01:00</published><updated>2006-11-21T01:59:50.923+01:00</updated><title type='text'>زنگ تفریح</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;دوستای خوبم فعلا یک زنگ تفریح تا زمانی که بتونم مجدد مطلبی را به بحث و گفتمان بگذارم و فعالانه در آن شرکت داشت باشم .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;______________&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;از وبلاگ ارزشمند دوست هموبلاگی عزیز&lt;a href="http://tizbin.wordpress.com" target="_blank"&gt; تیزبین&lt;/a&gt; دیدن کنید.نوشتاری پر محتوا با نگاهی چند بعدی .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;______________&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;لطفأ از این پست&lt;a href="http://www.omid66.blogfa.com/post-137.aspx " target="_blank"&gt; امید&lt;/a&gt; دیدن و حمایت کنید. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;______________&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;از&lt;a href="http://tizbin.wordpress.com/2006/11/18/ " target="_blank"&gt;"سیاسیت یعنی تصمیم گیری"&lt;/a&gt; در وبلاگ تیزبین تا&lt;a href="http://saharmaranlou.blogspot.com/2006/11/blog-post_18.html " target="_blank"&gt;" آنتخابات شوراها"&lt;/a&gt; در وبلاگ سحر مرانلو.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;______________&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-116335417900911295?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/116335417900911295/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=116335417900911295&amp;isPopup=true' title='16 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/116335417900911295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/116335417900911295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2006/11/blog-post_116335417900911295.html' title='زنگ تفریح'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-116269297673308132</id><published>2006-11-05T02:58:00.000+01:00</published><updated>2006-11-12T22:22:54.046+01:00</updated><title type='text'>یک سبد هدیه</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;دوستان عزیز و خوبم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;تصور کنید که هر کدوم از ما یک سبد داریم و قراره که در آن هدیه و یا هدیه های رو بگذاریم و به جمع خودتون و خودمون به هدیه بیاریم.&lt;br /&gt;چی دوست دارید توی سبد تون به هدیه بیارین؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من یک سبد پر از ستاره برامون به هدیه میارم.&lt;br /&gt;شما چی تو سبدتون به همراه میارید؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;یادتون نره که مرزه قدرت تصور بسیاررررررررر..... گستردست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;_______________&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;دوستان عزیز دوست دارم در اینجا وبلاگ دوست هموبلاگی عزیزم&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://iamkoosha.persianblog.com/" target="_blank"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;کوشا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt; را به شما معرفی کنم.لازم به تعریفی از او نمی بینم.او با نوشتارش و خطوط فکریش بیانگر وجود ارزشمند خود است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;_______________&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;از مطلب بسیار جالب و خواندنی &lt;a href="http://shabnamefekr2.blogspot.com/2006/11/blog-post.html" target="_blank"&gt;"بار اول"&lt;/a&gt; در وبلاگ شبنم عزیز دیدن کنید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;_______________&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;12.11.06&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مرسی از تمام هدیه های خوب و زیبا و باارزشی که با خودتون آوردیت و از اینکه همدیگر را در دنیای تصور و تخیل همدیگر شریک کردیم.زیباست دنیای تخیلات و تصورات که وسعت آن بسیار بزرگتر از وسعت دنیایست &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;که در پیرامون خود حس میکنیم.تصورات زیبا میتونن برای لحظه ای با ایجاد فاصله بین ما و جهان پیرامونمون برای ما آرامش بیارند و ایجاد نوعی میل جدید به زندگی در ما ایجاد کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ستاره های که در سبد من هستن هر کدام وجود زیبای یکی از شماها هست که آن را برای خودم و شما به ارمغان آوردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;_______________&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-116269297673308132?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/116269297673308132/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=116269297673308132&amp;isPopup=true' title='26 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/116269297673308132'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/116269297673308132'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='یک سبد هدیه'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>26</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-115914682762473062</id><published>2006-09-25T02:54:00.000+02:00</published><updated>2006-10-23T13:11:59.430+02:00</updated><title type='text'>پدیده ترانس سکسوالیسم</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;strong&gt;پدیده ترانس سکسوالیسم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;مطلب زیر برگرفته از چندین مطلب علمی در مورد "ترانس سکسوالیسم" است که توسط خودم جمع آوری,تکمیل و از آلمانی به فارسی ترجمه شده است. این مطلب را به تقاضای دوست هموبلاگی عزیزم&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.parimiss.blogspot.com" target="_blank"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#ff0000;"&gt;پری&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt; نوشتم. امیدوارم که با این کار موفق به برداشتن قدم کوچکی در شناخت بهتر این پدیده و دنیای هموطنان ترانس هویت عزیز شده باشم.به دلیل طولانی بودن نوشته آن را در دو قسمت درج میکنم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;افراد ترانس سکسوال احساس میکنند که روان آنها در پیکری با جنسیت دیگری زندانی شده.&lt;br /&gt;این تضاد درونی اغلب در سنین کودکی شروع شده و با افزایش سن بلوغ وقتی که پیکر آنها شروع به تکامل بیشتری کرده و مردانه تر و یا زنانه تر میشود بیشتر میشود.&lt;br /&gt;این طور حدس زده میشود که از هر 100,000 نفر یک یا دو نفر به این عارضه دچار میشوند.&lt;br /&gt;ترانس سکسوالیته در وحله اول به هویت شخص مربوط میشود و نه چندان به سکس.البته شکی در آن نیست که این مسئله اثراتی بروی زندگی عشقی و سکسی فرد به جای میگذارد.&lt;br /&gt;احساس پریشانی و ترس درونی در بسیاری از ترانسها چندان شدید است و خود را چنان در بن بست احساس میکنند که بعضی از آنها تنها راه باقیمانده را اقدام به خودکشی میبینند.&lt;br /&gt;ترانس هویت یک بیماری نیست, بلکه یک پدیده شناخته شده علمی است که دلائل متعددی میتواند داشته باشد.&lt;br /&gt;انتخاب تغییر جنسیت "امری تفریحی نیست و هیچ انسانی لزومأ بر سر مزاح اقدام به این کار نمیکند".فرد یا ترانس هویت است و یا که نیست,او با این پدیده به دنیا میآید.&lt;br /&gt;این احساس را نمیتوان معادل یک فانتزی جنسی به مانند پوشیدن لباسهای جنس مخالف و یا نوعی نیاز به مصرف بیش از حد لوازم آرایش دانست.البته طبیعی است که فرد در مراحل اول شناخت ترانس هویتی خود و گذر از مرحله شناخت به مرحله قبول واقعیت حمل کردن ترانس هویتی در خود,غالبأ سعی به تبدیل پوشش ظاهری و آرایشی خود به پوشش ظاهری جنسیت مورد آرزوی خود میکند و گاهن با آرایشهای غلیظ و در حد اغراق سعی به نشان دادن هویت اصلی خود میکند.&lt;br /&gt;قابل توجه است که شدت این رفتار جوابگوی سنجش مناسبی برای بیان فشار درونی که فرد متحمل آن است نیست.&lt;br /&gt;احساسی که این افراد را وادار به پوشیدن لباس جنس مقابل,تقلید رفتارهای جنس مقابل و حتی آرزوی داشتن شکل زندگی فردی_اجتماعی جنس مقابل می کند نوعی فشار روانی نیست, بلکه آنها به واقع احساس میکنند که در پیکر غریبه زندانی شده و در اصل به پیکر دیگر تعلق دارند.آنها در اجتماع مجبور به ایفای نقشی هستند که محیط اطراف از آنها انتظار دارد که همانا رفتاهای مردانه برای یک مرد و رفتارهای زنانه برای یک زن به شمار میرود.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;این ایفای نقش غریب است که آنها را تحت فشار روانی قرار میدهد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ترانس هویتی بیماری نیست ولی تحمل فشارهای شدید روانی,دردهای درونی, لمس درونی از هم پاشیده و قبول این واقعیت تلخ که در بدنی غریب گیر افتاده اند این پدیده را به شکلی از بیماری نزدیک میکند.&lt;br /&gt;ترانس هویتی به همچنین پدیده ای جدا از پدیده همجنسگرای است.اصل پدیده ترانس سکسوالیته ارتباطی با سکسوالیته ندارد, به همین دلیل هم این پدیده را در اینجا &lt;span style="color:#660000;"&gt;"ترانس هویت"&lt;/span&gt; مینامیم.ترانس هویت خود را در بدنش ملموس احساس نمیکند, او به واقع در پیکر جنس مقابل تعلق دارد.&lt;br /&gt;هر روز او شاهد تجربیاتیست که اجتماع در رابطه با ساخت پیکرش و نمود ظاهریش با او دارد که این تجربیات در تناقضی شدید با دنیای درونی او که شامل شخصیت و هویت درونی اوست قرار میگیرد و به اجبار باعث به وجود آمدن کنش های عصبی شدید در او میشود.&lt;br /&gt;او آرزو دارد که به پیکر جنسیت دیگر تعلق داشته باشد و برای از بین بردن این فشارهای عصبی باید ظاهر ساختار بیرونی خود را تغییر دهد تا به آرامش خود رسیده و خود را در خانه خود احساس کند.او اغلب در مرحله اول شناخت و قبول این پدیده در خودش توانائی تشخیص و مجزا کردن فشارهای درونی خود را از فشارهای بیرونی از دست میدهد.&lt;br /&gt;افراد ترانس به تعدد با کمک روانپزشک سعی و آزمایش کرده اند که ساختار بیولوژیکی بدن خود را دوست بدارند و بپذیرند ولی این گونه آزمایشها همیشه با نتیجه منفی روبرو شده و در بعضی موارد حتی به خودکشی خاتمه پیدا کرده.در اغلب موارد تنها راه برای ترانس هویت انجام سلسله ای از معالجات روانی, هورمونی و عملهای جراحی به منظور تغییر جنسیت قرار دارد.که بدین ترتیب پیکر او با هویت او تطابق پیدا کند.&lt;br /&gt;هر چند که این معالجات به ندرت نتیجه صد در صد را به همراه میاورد ولی از این طریق کمکهای زیادی میتواند به او شود و در اغلب موارد او خوشبختتر زندگی میکند.&lt;br /&gt;برای پزشکان و روانشناسان پدیدده ترانس سکسوالیته همیشه مورد معما بوده است.اجازه بدهید برای درک و فهم بهتر این پدیده نگاهی دقیقتر به عوامل احتمالی که موجب این پدیده میشوند بپردازیم.&lt;br /&gt;در این مورد تئوریهای مختلفی مورد بحث قرار داده شده که در زیر به آنها میپردازیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;strong&gt;تئوری تولد بی سکسوالیته:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این تئوری بر این تصور است که جنسیت فرد از بدو تولد مشخص نیست و این فرهنگ است که ما را مجبور به ایفای رل یک جنسیت مشخص میکند.بر اساس جمله معروف سیمون دبورا: (on ne nait pas fame,on le devient) فرد زن متولد نمیشود, بلکه به زن تبدیل میشود. بر اساس این تئوری ترانسها افرادی هستند که جنسیت دوگانه را از بدو تولد در خود حفظ کرده اند.&lt;br /&gt;در دنیای امروز این تئوری تا حد زیادی مردود به شمار میآید.نه تنها فاکتهای بیولژیکی متعددی در مقابله با آن قرار دارند,بلکه بسیاری از ترانسها آن را نیز رد میکنند.آنها خود را نامشخص احساس نمیکنند بلکه به قوت میتوان گفت که خود را حتی زن تر از یک زن و یا مرد تر از یک مرد معمولی تصور میکنند.مشکل آنها خارج از این مسئله است و آن اینکه پوشش بدن آنها با فهم شجصیتی که از خود دارند تطابق ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;strong&gt;تئوری نقص تربیتی:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پدر همیشه آرزوی داشتن فرزند پسری را داشته و به این دلیل دختر خود را "مردانه" تعلیم و تربیت میکند و یا بر عکس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تئوری مبارزه فرهنگی:&lt;br /&gt;بر طبق این تئوری بعضی از خانمها به دلیل رهائی از تبعیض جنسیتی به عمد هویتی مردانه برای خود انتخاب میکنند.به عنوان نمونه ای معروف میتوانیم از ژاندارک یاد کنیم.و یا در فیلم ینتل با بازیگری باربارا استرایزند.قصه یک دختر یهودی که به قصد ثبت نام در مدرسه تالموت خود را به جای مرد جا میزند.بر عکس آن را در مردانی میبینیم که به قصد مبارزه با جاآندازی نقش سرباز وار و روح جنگجویانه مردانه در جامعه خود را به جای ترانسوستیت (Transvestit)معرفی میکنند.و از این راه سعی میکنند که با رفتارهای زنانه فرهنگ جدیدی در مقابله با فرهنگ جاافتاده در اجتماع بسازند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;strong&gt;تئوری جنسیت پیکری:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;رشد و تکامل دستگاههای تناسلی مردانه و زنانه از طریق کنترل هورمونها و به همچنین مراکز مربوطه در مغز انجام میگیرد که در نتیجه آن احساس جنسیتی ما با شکل ساختاری پیکر ما همسوی و یگانگی پیدا میکند.اگر در دوران جنینی در این مکانیسم اشتباهی بوجود بیاید,پیدایش نقصهای ژنتیکی مختلفی را میتوان احتمال داد.&lt;br /&gt;اگر مادر در دوران بارداری تحت تأثیر محیط استرس قرار داشته باشد میتواند یکی از عوامل نقص کار مکانیسم هورمونی در جنین باشد.&lt;br /&gt;تکامل دستگاههای تناسلی مردانه یک کودک دارای &lt;span style="color:#660000;"&gt;X_Y&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt; کروموزوم&lt;/span&gt; ناقص صورت میگیرد یا اینکه زمان تولد کودک دارای هر دو نوع ارگانهای تناسلی مردانه و زنانه میباشد و یا تکامل بدنی مردانه است ولی مغز عمل و عکس لعمل زنانه احساس میکند.&lt;br /&gt;روند این پدیدهها میتوانند دلیلی برای بوجود آمدن ترانس سکسوالیته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;strong&gt;تئوری جنسیت اجتماعی:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بر طبق این نظریه پایه های اولیه جنسیت توسط تکامل مغزی در دوران جنینی مشخص میشود لذا عامل تربیت اجتماعی تصمیم گیرنده اصلی نوع جنسیت به شمار میرود.طبق این تئوری اجتماع اطراف نقش بسیار مهمی در شکل گیری و تکامل رفتارهای کودک و همسوئی آنها با هویت جنسی او دارد.حال اگر مغز تحت تأثیر هورمونهای اشتباه در دوران جنینی قرار گیرد کودک هویتی خلاف ساخت پیکریش پیدا میکند.کودک بر خلاف مخالفتهای والدین علاقه به بازی کردن با اسباب بازیها و پوشیدن لباسهای جنس مخالف خود نشان میدهد و رفتارهای او تشابه بیشتر به رفتارهای جنس مقابل پیدا میکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;هارتموت بوزینسکی &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;متحقق&lt;/span&gt; از دانشگاه شهر کیل در آلمان چندی پیش تمام تئوریهای گفته شده را بر روی ترانس سکسوالهای مرد و زن که هنوز اقدام به هیچ گونه معالجه ای نکرده بودند تست کرد.&lt;br /&gt;او در این روند متوجه شد که عامل نقص تربیت بیشتر از عاملهای دیگر دیده میشود با وجود این مسئله ترانس سکسوالهای زیادی به همچنین دیده میشوند که تحت تأثیر این عامل نبوده اند.&lt;br /&gt;بوزینسکسی به همچنین در 83% از افراد ترانس زن به مرد افزایش بالای هورمونهای مردانه را مشاهده کرد.البته باز اینجا این سؤال مطرح میشود که پس چگونه 17% باقی مانده که افزایش هورمون مردانه نداشتند ترانس شدند.&lt;br /&gt;قابل توجه است که در 33% زنهای معمولی و غیر ترانس هم افزایش همرمونهای مردانه دیده میشود, چگونه است که این زنها نیازی به تغییر جنسیت در خود نمیبدنند! آیا دلیل پدیده ترانس سکسوالیسم بیشتر در فرم تربیتیست ؟&lt;br /&gt;به قوه تعداد بسیاری از افراد ترانس مورد تست فاقد پدر بزرگ رشد کرده بودند و خیلی از آنها به یاد میآوردند که مجبور به انجام بازیهای کودکانه ای از طرف مادرشان می شدند که مغایرت با نوع جنسیت بیولوژیک آنها داشته.اگر این عامل را عامل اصلی پدیده ترانس سکسوالیسم بدانیم باز این سؤال پیش میآید که چرا تمام کودکانی که تحت تأثیر نقص تربیتی قرار میگیرند ترانس سکسوال نمیشوند ؟از آن گذشته چگونه میتوان وجود ترانسهای را توضیح داد که تحت تأثیر چنین عاملی نبودند و در یک خانواده کاملا نرمال و متعادل بزرگ شده اند!&lt;br /&gt;شاید وجود فقط یک عامل مشخص به تنهای موجب ایجاد پدیده تغییر جنسیت در تمام افراد ترانس نیست بلکه عاملهای متعددی میتوانند نقش بازی کنند.&lt;br /&gt;شاید بهتر باشد که برای فهم و درک بیشتر این پدیده نظری به روند شکل گیری جنسیت یک فرد بیآندازیم.&lt;br /&gt;ما همگی در مدرسه فرا گرفتیم که جنسیت فرد به طریق ژنتیکی مشخص میشود.نطفه زنانه حاوی کروموزومهای &lt;span style="color:#660000;"&gt;X&lt;/span&gt; هست در حالی که دو نوع نطفه مردانه وجود دارد.نطفه محتوی کروموزومهای &lt;span style="color:#660000;"&gt;X&lt;/span&gt; و نطفه محتوی کروموزومهای &lt;span style="color:#660000;"&gt;Y&lt;/span&gt; .بعد از عمل لقاح نطفه مردانه و زنانه یا جنینی با کروموزومهای &lt;span style="color:#660000;"&gt;XX&lt;/span&gt; به وجود میآید که حاصل آن یک دختر میشود و یا اینکه جنینی با کروموزومهای &lt;span style="color:#660000;"&gt;XY&lt;/span&gt; که حاصل آن یک پسر میشود.اگر به دین ترتیب که گفته شد نوع جنسیت نمایان میشد ترانس سکسوالیته به وجود نمی آمد ولی واقعیت اینست که روند شکل گیری جنسیت جنین بسیار پیچیده تر از روند ذکر شده است. نوع جنسیت به یک مرحله تکامل محدود نمی شود بلکه به حد اقل چهار مرحله.در مرحله تکامل جنسیت جنین ما فقط یک جنسیت مردانه و یا جنسیت زنانه نداریم بلکه چهار جنسیت مردانه و چهار جنسیت زنانه داریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;strong&gt;جنسیت هورمونی:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اطلاعات ژنتیکی ثبت شده روی کروموزومها در وحله اول مولد هورمونها هستند که در بدن به جریان می افتند و با حمل و انتقال اطلاعات گرفته شده روند شکل گیری و تکامل جنسیت را به جریان می اندازند.حال اگر کروموزوم مردانه Y فاقد اطلاعات لازمه باشد اتوماتیک وار هورمونهای زنانه تولید میشود.بدین ترتیب جنست زنانه همیشه در وحله اول قرار میگیرد.جنسیت مردانه فقط زمانی شکل میگیرد که در کنار اطلاعات موجود زنانه X _کروموزوم اطلاعات لازمه مردانه Y_کروموزوم اضافه شود.&lt;br /&gt;علاوه بر آن اگر در حین انتقال اطلاعات موجود بر روی Y _کروموزوم اشتباهی رخ دهد و فقط اطلاعات X_کروموزوم خوانده شود جنین تبدیل به دختر میشود با وجود داشتن کروموزوم مردانه XY و ژنتیک مردانه.&lt;br /&gt;در صورت تکامل ژنتیکی بدون مانع در هر چهار مرحله و در صورت تثبیت بدون اشکال روند تکامل ژنتیکی در هر چهار مرحله کودک هویت خود را به راحتی و آشکار به عنوان زن و یا مرد احساس میکند.اما اگر در چهار مرحله طی شده باری جنسیت مردانه و باری جنسیت زنانه انتخاب شده باشد نتیجه آن فرمی از ترانس سکسوالیته خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرد ترانس سکسوال در درون خود حس از هم پاشیدگی میکند و خود را از طرف محیط برای ایفای بلااجبار نقشی که لزومآ با پیکر او و نه با روح او تطابق دارد تحت فشار احساس میکند.در مورد بسیاری فرد تصمیم به تغییر جنسیت میکند با تمام خطرها و عوامل جانبی که این عمل پر از ریسک با خود به همراه میآورد.&lt;br /&gt;در سالهای گذشته در مورد ترانس هوویت در رسانه ها ی گروهی گزارشهائی داده شده.متأسفانه این گزارشها به گوش افراد ذکر شده ای که در انزوا و تنهائی زندگی میکنند نمیرسد.اطلاعات کافی در دسترس انها قرار نمیگیرد. این انزوا اغلب باعث ایجاد بیماریهای روحی _روانی در این افراد میشود که در موارد بسیاری هم بیماریهای فیزیکی را به همراه خود دارد.&lt;br /&gt;تحمل فشارهای زیاد در این افراد به تدریج موجب از دست دادن ارتباطات انسانی آنها و از هم گسستگی پیوندهای اجتماعی آنها میشود بدون اینکه عامل این فشارها برای خود شخص مشخص باشد.&lt;br /&gt;برای رسانه های گروهی و مدیا امکان تکیه به متون علمی مصوق و مستند کافی در روند اطلاع رسانی در این خصوص نیست.یک مرکز اطلاع رسانی ویژه در این خصوص وجود ندارد .خبرگزاریها اغلب مجبور میشوند که به گفته ها و تعریفهای تعدادی معدود از افراد ترانس هویتی که از سرنوشت خود سخن میگویند بسنده کنند.&lt;br /&gt;این کمبودها برای افراد نیاز به کمک و افراد کمک دهنده ایجاد فضای غیر قابل تحمل را میکند.فضائی که تولید شده در جامعه ای با مرزبندی های قوی اخلایست.&lt;br /&gt;رسانه ها زمانی بهتر میتوانند در کار خود با هدف کمک رسانی به افراد نیاز به کمک و افراد کمک دهنده موفق باشند که در جامعه هر چه بیشتر تفکر &lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;"اعتقاد علمی"&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; جا اندازی شود.&lt;br /&gt;تجربه تا به حال نشان داده که جامعه به پدیده &lt;span style="color:#660000;"&gt;ترانس هویت&lt;/span&gt; به عنوان یک پدیده علمی نمینگرد و تمام آزمایشهای انجام شده برای ملموس کردن اجتماع با شناخت این پدیده یا به نتیجه نرسیده و یا صورت نگرفته.&lt;br /&gt;ترانس هویت که پدیده ای طبیعی در صنعت آفرینش است همچنان به عنوان ناشناخته ای غیر قابل باور و غریب ,دقیقأ آنچه که نباید باشد تلقی میشود.&lt;br /&gt;بر اساس پرنسیب ما شهروندان جامعه همه بر این آگاهی که ترانس هویت(ترانس سکسوال) به عنوان یک پدیده وجود دارد واقف هستیم ولی آنچه که ما حاضر به قبول و پذیرشش نیستیم وجود این پدیده زمانی که در خانواده خودمان و یا حتی در حمسایگی مان باشد است.&lt;br /&gt;طبیعیست که خود فرد ترانس هویت نیز از این ساختار فکری و این نوع تفکر بدور نیست,چرا که او نیز در همچنین جامعه ای به دنیا آمده و رشد کرده است و این گونه قالبهای فکری نیز در تفکر او ریشه دوانده است.&lt;br /&gt;علاو بر آن این گونه ساختار های فکری در ذهن افراد متخصص و پژوهشگران معتبر شناخته شده جهان نیز کاشته شده.&lt;br /&gt;آیا آنها میتوانند آنچنان از سیر روند فکری که تا به حال داشته اند فاصله لازم را پیدا کنند تا اینکه آمادگی پذیرش پرسپکتیو های جدید فکری شوند؟&lt;br /&gt;آیا آنها قادر به زیر سؤال بردن مدل شناخته شده و همیشه جا افتاده زنانه و یا مردانه ای که در دوران تحصیلات علمی خود آموخته اند هستن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;........ادامه دارد&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;_______________&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;14/10/2006&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;ترانس هویتها که در اصل از لحاظ فیزیکی از سلامت بدنی برخوردار میباشند برای به دست آوردن تطابق پیکری با هویت خود به عنوان مریض مورد معالجه پزشکان قرار می گیرند و تحت تأثیر داروها ئی قرار داده میشوند که دارای اثرات جانبی هستند که در حالت عادی به وجود این اثرات جانبی اخطار داده میشود.اما در مورد ترانس سکسوالها اثرات جانبی این داروها برای به دست آوردن افکتهای خواسته شده مورد استفاده قرار میگیرد.دکتر های که تجربه کار با ترانسها را ندارند در مقابله با مورد مریض ترانسسکسولی در فضای دو گانه بین احساس کنجکاوی و حس کمک رسانی قرار می گیرند.جدای از در نظر گرفتن اینکه آیا تا چه میزان بـعد و عمق این مسئله برای این دکترها آشکار باشد و جدای از اینکه تا چه حد آنها با احساس مسئولیت با این امر برخورد می کنند باید اهمیت خاص این مورد را در نظر بگیریم که آیا اقدامات پزشکان تا چه میزان به ترانسها به واقع کمک میکند.&lt;br /&gt;متأسفانه اهمیت نکته کمک رسانی به ترانسها از نظر فرهنگ اجتماعی مورد توجه قرار نمی گیرد و باز گشودن این دید در اجتماع که اهمیت کمک رسانی به ترانسها در قابلیت استفادۀ مثبت آن نهفته است مورد میل دید عموم جامعه نیست.&lt;br /&gt;پزشکان اعصاب,روانشناسان و روانپزشکان در مقابل ترانس هویتها در یک موقعیت نه تنها غیر عادی بلکه پارادوکس قرار می گیرند.به عنوان کارشناسان در مقابل دادگاه و سازمان بهداشت موظف به تأیید پدیده ای هستند که خود آن را نمی توانند به خوبی توضیح دهند,پدیده ای که فقط خود ترانسها به خوبی میشناسند و حس می کنند.&lt;br /&gt;آنها به عنوان کمک کننده باید موردی را درک کنند که فرای درک معمول انسانیست.آنچه که آنها در برخورد اول با ترانسها می بینند این است که ترانسها از اختلالات شخصی رنج میبرند.در این صورت طبیعی است که در وحلۀ اول خود را مشغول این اختلالات می کنند و نه مسئله اصلی که ترانسها از آن رنج می برند و این نوع معالجه نتیجه مثبتی برای افراد ترانس هویت به همراه نمی آورد.&lt;br /&gt;در صورت عکس آن پزشکان و روانشناسان باز هم در مقابل یک دوگانگی قرار می گیرند.&lt;br /&gt;در صورتی که کمک رسان احساسات انسان ترانس هویت را و مشکلات ناشی از ان را بپذیرند و درک کنند و بخواهند آن را را معالجه کنند از آنجای که میدانند راه دیگر معا لجه ای جز تراپی مثمر ثمر برای به وجود آوردن ثبات روحی ترانس هویتها وجود ندارد و در این راه اجبارأ با تصویر متناقض دیگری از طرف بیمار مواجه میشوند که همانا به دست آوردن ثبات روحی و تحکیم پایگاه اجتماعی او تنها با تطبیق ظاهر پیکر او با هویت واقعیش از طریق عمل جراحی موفق خواهد بود که یک اقدام کامل کنندۀ لازم است.&lt;br /&gt;این اقدام تنها زمانی میتواند انجام گیرد که اعتماد لازم و کافی بین کمک کننده و کمک گیرنده برقرار شده باشد.&lt;br /&gt;از طرفی برای چگونگی به وجود آوردن فضای اعتماد متقابل چه کمک دهندگان و چه کمک شوندگان با کمبود اطلاعات و آموزشهای کافی مواجه می شوند.&lt;br /&gt;دکترها,روانشناسان و مددکارهای اجتماعی به همچنین در رابطه با معالجۀ ترانس هویتها در محیطی فاقد قانون مشخص حرکت میکنند.خرج و مخارج معالجه تعیین و مشخص شده اما اصولی برای دادن ضمانت و عهده گرفتن مسئولیت نتیجه معالجه هنوز تعیین نشده.&lt;br /&gt;فراهم ساختن امکانات تغییر نوع شغل و یا فراگیری شغل جدید نیز به همچنین هنوز مورد بحث مشخص قرار نگرفته.&lt;br /&gt;نکتۀ مورد نظر مهم دیگر فراهم ساختن دست یابی آسان به اطلاعات لازمه و تشکیل محیط های برای آشنای و تبادل نظر و پیشناهادات بین افراد است.&lt;br /&gt;با وجود تمام این کمبودها وجود کمکهای که تا به حال انجام شده و مورد ثمر واقع شده قابل تحسین است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;ترانس هویتها و جامعه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ترانس هویتها به مانند تمام انسانهای دیگر سزاوار حق یک زندگی محترمانه انسانی هستند که این حق از طرف مفاد قانون باید حمایت شود.&lt;br /&gt;آنها نیز عضوی از جامعه هستند و قبل از آن عضوی از خانواده خود.حال اگر شناخت افراد ترانس به اختلال هویتی خود در زمان رشد نوجوانیشان صورت گیرد بدین ترتیب آغاز سلسله ای از فشارهای فراوان در خانواده برگرفته از تناقض ایجاد شده مابین پذیرش و قبول فرزند خود "گوشت تن خود" با معیارهای تعیین شدۀ فرهنگی موجود در اجتماع می شود.&lt;br /&gt;کمک رسانی به نوجوانان ترنس هویت و خانواده های آنها در همین فاز رشد و تکامل فرد باید انجام گیرد.اما از آنجای که این پدیده از طرف اجتماع با بی محلی روبرو می شود,اغلب آنها با مشکلات خود تنها می مانند.&lt;br /&gt;پزشکان کودک در دوره آموزشی خود با این پدیده آشنا نمی شوند و دوره آموزشی آنها نوع شناخت یک کودک ترانس را در بر نمی گیرد.از طرفی معلمین و مددکاران اجتماعی که در خانه های جوانان و مهد کودکها به کار مشغولند مجبورأ در مقابل این مشکل نابینا میمانند و در مورد لزوم راه حل را در راهی اشتباه و غلط جستجو می کنند.&lt;br /&gt;به آنها نمیشود اتهامی وارد کرد و خرده گرفت,لزا آنها در دوره های تحصیلی و آموزشی خود طرز آشنای و شناخت به موقع این پدیده را فرا نمی گیرند.&lt;br /&gt;از طرف دیگر ترانس هویتها خود نیز در همین محیط "محیط ما" رشد میکنندو تحت تأثیر همان نرمهای موجود در جامعه قرار می گیرند.بدین رو به ترتیبی شکل گیری انواعی از ناراحتیهای روحی_روانی از قبل برنامه ریزی میشود.&lt;br /&gt;با تمام اینها اینکه تعداد زیادی از ترانس هویتها خود را رشد و تکامل می دهند نشان دهندۀ دید و خواست مثبت آنها به زندگی می باشد.&lt;br /&gt;علاوه بر آن آنها به کمک اجتماع نیاز دارند اما متأ سفانه هزینه شخصی و اجتماعی که در راه کمک به ترانسها پرداخته می شود برای ما بسیار بالا و "زیادی" تلقی میشود.&lt;br /&gt;از سال 1987 در کشور آلمان بیمه ها تمام مخارج تراپی را به عهده میگیرند که جزو آن معالجۀ هورمونی ,لیزر موهای صورت و بدن برای ترانس های مرد به زن,عمل جراحی &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;"تطابق جنسیتی"&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; و معلجات دیگر است.&lt;br /&gt;کلمه تطابق جنسیتی برای اینگونه عملهای جراحی به این دلیل نام برده میشود که به افراد ترانس با نوع هویتی که آنها حس می کنند رسمیت داده می شود و پیکر جنسیتی آنها باید به نوع هویت آنها &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;"تطابق"&lt;/span&gt; پیدا کند.&lt;br /&gt;قبل از انکه پزشکان اقدام به معالجۀ هورمونی برای برداشت اولین قدم در راه تطابق جنسیتی کنند باید ترانس سکسول بودن شخص از طرف کارشناسان مورد تأیید قرار گیرد.برای دریافت تأیید کارشناسان پزشکی باید فرد قبل از آن مدتی در نقش جنس مقابل زندگی کند و بسیار مهم است که در این روند یک روانشناس فرد را به مدت حد اقل یک سال همراهی کند.&lt;br /&gt;بعد از گذران این دوره و گذران شش ماه دیگر اضافه بر آن یک سال میتواند برگ تأیید مورد لزوم عمل جراحی صادر شود.در اغلب موارد روانشناسان ترانس سکسوالها را بعد از عمل جراحی همراهی میکنند زیرا که رشد شکل گیری شخصیتی فرد بعد از عمل در مقام اول قرار میگیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای همه افراد جامعه روشن است که این هم نوعان نباید مورد بی محلی و یا تبعیض قرار گیرند.والدینشان نباید آنها را از خود برانند و یا خود احساس گناه کنند.شرمی که تا آن زمان آنها را به دلیل تفاوتشان با افراد دیگر در بر گرفته بود باید جای خود را به قدرت اعتماد به نفس و احساس حق انسانی خود دهد.&lt;br /&gt;فرهنگ ما بر پایه های سخت رفتارهای وابسته به آناتومی دوقطبی بنا شده.وقت آن رسیده که رفتارهای انسانی را نه تنها مردانه و زنانه بلکه انسانی نیز توضیح دهیم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;"&gt;&lt;strong&gt;منابع: &lt;a href="http://www.netdoktor.de/sex_partnerschaft/fakta/transsexualitaet.htm" target="_blank"&gt;1&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt; &lt;a href="http://www.berlinx.de/ego/1099/art3.htm" target="_blank"&gt;2&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.dgti.org/einf-nrw.htm" target="_blank"&gt;3&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;_______________________&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سخنی از خودم:&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;امیدوارم که این مطلب مورد استفاده ما قرار گرفته باشد و تأمل بر روی آن امکان نگاه جدیدی را به زندگی هم نوعان ترانس خود و درک بهتر و نزدیکتر دنیای آنها به ما دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آخر از شما دوستان عزیزم خواهشی دارم.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;برای لحظه ای کوتاه چشمان خود را ببندید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر زن هستید تصور کنید که پیکر شما پیکر یک مرد است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر مرد هستید تصور کنید که پیکر شما پیکر یک زن را دارد با تمام مکانیسمهای بدن یک زن از جمله پریود ماهانه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعی کنید لحظاتی با این تصویر زندگی کنید و به دنیای خود باز گردید.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;چه احساسی کردید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سخت بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای شما فقط یک لحظه بود, برای یک ترانس هویت تمام عمر زندگیش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توجه کنید با این سخنان به هیچ عنوان قصد ایجاد احساس گناه را در شما ندارم بلکه فقط به منظور درک بیشتر واقعیت وجودی ترانس هویتهاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به همچنین از دوستان ترانس هویت عزیز خواهشی دارم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصور کنید که شما در همین محیط و خانواده ای که در آن به سر می برید با تمام ساختارهای فکریی _تربیتی و تمام ابعادش همان طور که تا به حال بوده زندگی میکنید با این تفاوت که ترانس سکسوال نمی بودید و به جای شما فرد دیگری از افراد فامیل مثل دختر خاله و یا پسر عمو و یا یکی از انسانهای که در همسایگی شما,محل کار و یا تحصیل شما که با او تماس دارید ترانس سکسوال می بود آیا با او چگونه رفتار میکردید ؟ ایا تولرانسی را که در حال حاظر دارید نشان میدادید و یا همان رفتاری را که در حال حاظر دیگر افراد با شما میکنند در صورت برعکس شما با آنان میکردید ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توجه کنید دوستان ترانس هویت عزیزم این سؤال را بدین منظور مطرح نکردم که مشکلات و دردهای شما را کم اهمیت جلوه دهم و دیگر افراد را از زیر بار مسئولیت رفتار انسانی رها کنم بلکه به دین ترتیب قصد دارم تأکیدی بر این امر که برای همه ما روشن است داشته باشم که ریشه بسیاری از معضل های فکری در فرهنگ یک اجتماع نهفته و افراد حمل کننده آن هستند و اجتماع جدای از من وشما نیست.&lt;br /&gt;باقی نظراتم را اگر لازم بود در قسمت کامنتها مینویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرسی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;______________&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;--------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-115914682762473062?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/115914682762473062/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=115914682762473062&amp;isPopup=true' title='48 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/115914682762473062'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/115914682762473062'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2006/09/blog-post_24.html' title='پدیده ترانس سکسوالیسم'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>48</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-115745956655021952</id><published>2006-09-05T13:54:00.000+02:00</published><updated>2006-11-12T21:14:00.886+01:00</updated><title type='text'>Tabuthema Selbstlob    تابوی ستایش از خود</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/8041/3119/1600/gjtraum2.0.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/8041/3119/320/gjtraum2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-family:Verdana;color:#330099;"&gt;آیا ستایش از خود و توانایهای خود نشانی از خود برتر بینیست یا نوعی اعتماد به نفس و اعتقاد داشتن به خویشتن است؟&lt;br /&gt;چه اشکالی برای تشخیص دادن و متمایز کردن این دو نوع احساس از هم وجود دارد ؟&lt;br /&gt;آیا از حالت صحبت کردن فرد,میمیک چهره,تن صدا,نوع نگاه و کلا "زبان بدن" فردی که از خود برای ما تعریف میکند میتوانیم تشخیص دهیم که او در آن لحظه درگیر احساسی نارسیستی است و یا در کمال صداقت و با اتکا به اعتماد به نفس خود قسمتی از وجود خود را با ما در میان میگذارد؟&lt;br /&gt;خودمان را در این دو نقش چگونه پیدا میکنیم؟ آیا وقتی که درگیر احساس "خود برتر بینی" هستیم متوجه خود میشویم و آیا توان آن را داریم که در زمان و مکان مناسب قدرتها و توانایهای مثبت خود را بازگو کنیم؟&lt;br /&gt;اگر در نقش شنونده هستیم برخوردمان چگونه است؟&lt;br /&gt;آگر مرد هستیم برخوردمان با خانمی که خوشحالی خود را از موفقیتی که در اجتماع کسب کرده و یا در مورد خاصی با اتکا به شخصیتی مستقل توانائی خود را بیان میکند چیست ؟ به همین شکل اگر زن هستیم در مقابل مرد و یا زنها در مقابل همدیگر و برعکس.&lt;br /&gt;نظر شما چیست ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;________&lt;span style="color:#333300;"&gt;__________&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;مطلب جالب و خواندنی از آقای &lt;a href="http://reza.malakut.org/archives/055051.html" target="_blank"&gt;رضا علامه زاده&lt;/a&gt; در مورد مصاحبه آقای رامین جهانبگلو.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;__________________&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-115745956655021952?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/115745956655021952/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=115745956655021952&amp;isPopup=true' title='20 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/115745956655021952'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/115745956655021952'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2006/09/tabuthema-selbstlob.html' title='Tabuthema Selbstlob    تابوی ستایش از خود'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-115654444213886288</id><published>2006-08-26T00:18:00.000+02:00</published><updated>2006-11-05T02:57:58.006+01:00</updated><title type='text'>زبان موسیقی</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#990000;"&gt;چه زیباست زبان موسیقی و قدرت ملودیها که با آن برای درک همدیکر گاهی نیازی به استفاده از کلمات نیست.ببینید که پاکو دوسیا ,لری کوریل و جن مک لگلین با چه شوری با هم سخن میگویند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;color:#990000;"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=mvHz8iy32MY&amp;amp;NR" target="_blank"&gt;اینجا را کلیک کنید&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#990000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#990000;"&gt;سالها پیش دوستی داشتم از کشور لبنان که دانشجوی پزشکی بود و در کنار آن سازنده آهنگ و نوازنده گیتار.روزی به من گفت اگر کشورهائی که با هم جنگ دارند به جای استفاده از توپ و تانک واسلحه برای مقابله با هم هر کدام یکی از بهترین نوازندگانش را بفرستد و هر کشوری که نوازنده آن نوای بهتر را نواخت برنده میدان جنگ اعلام کنند ودیگری را بازنده, ملودیهای آنها چنان با هم تلفیق پیدا خواهد کرد که کشورهای آنها ناچار به اعلام صلح میشوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#990000;"&gt;میدانم که کمی رویاپروری کردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#333300;"&gt;_______________&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#990000;"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-115654444213886288?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/115654444213886288/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=115654444213886288&amp;isPopup=true' title='20 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/115654444213886288'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/115654444213886288'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2006/08/blog-post_25.html' title='زبان موسیقی'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-115609795178536565</id><published>2006-08-20T20:02:00.000+02:00</published><updated>2006-10-15T00:09:17.686+02:00</updated><title type='text'>Herrschaftsfreiheit  تحکم آزادی</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/8041/3119/1600/freiheit.1.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/8041/3119/320/freiheit.1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;شعری از اریک فرید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;تحکم آزادی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;ادعای این که&lt;br /&gt;"در اینجا&lt;br /&gt;آزادی تحکم میکند"&lt;br /&gt;همیشه&lt;br /&gt;یک خطا است&lt;br /&gt;و یا یک دروغ:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آزادی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;تحکم نمیکند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;__________________&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;کالیگرافی از &lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;a href="http://www.reuver.com/calligraphy/index.html " target="_blank"&gt;هلگا رویور&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;.خطاطی کلمه آزادی در وسط صفحه و شعر اریک فرید به زبان آلمانی در سمت چپ پائین صفحه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;__________________&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-115609795178536565?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/115609795178536565/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=115609795178536565&amp;isPopup=true' title='16 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/115609795178536565'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/115609795178536565'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2006/08/herrschaftsfreiheit.html' title='Herrschaftsfreiheit  تحکم آزادی'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-115608335525510002</id><published>2006-08-20T15:38:00.000+02:00</published><updated>2006-10-15T00:27:06.556+02:00</updated><title type='text'>تصادف یا سرنوشت</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news1/more/9795/"&gt;دولت مصدق&lt;/a&gt; دیر یا زود شکست میخورد(مهندس سحابی در ایران امروز)&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;شعبان بی مخ  در آمریکا در گذشت  &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;همزمانی مرگ شعبان جعفری با سالگرد کودتای مرداد.امری تصادفی یا سرنوشت ؟ &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;__________________&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-115608335525510002?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/115608335525510002/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=115608335525510002&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/115608335525510002'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/115608335525510002'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2006/08/blog-post_20.html' title='تصادف یا سرنوشت'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-115582971434990586</id><published>2006-08-17T17:21:00.000+02:00</published><updated>2006-12-19T03:38:41.460+01:00</updated><title type='text'>Tabuthema Sex im Alter  تابوی سکس در پیری</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/8041/3119/1600/liebe_strand.0.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/8041/3119/320/liebe_strand.0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000066;"&gt;مطرح کردن مبحث وجود نیاز جنسی در پیری هنوز در بسیاری از جوامع&lt;br /&gt;متاسفانه با مشکل بر خورد میکند به طوری که در بعضی محیطها پوشش یک تابو را به خود گرفته.مسئله در این جاست که این پدیده وجود دارد,حال چه مورد پسند ما واقع شود و یا نشود.از این جهت رد این واقعیت و عدم قبول آن برخوردی غیر علمی به شمار می آید.&lt;br /&gt;در زیر قسمتی از نوشتار خانم بریتا بورگر پزشک زنان و زایمان را ترجمه کردم و&lt;br /&gt;از آنجای که بیشتر قصد مطرح کردن مبحث وجود سکسوالیته در پیری را داشتم, همه آن را ترجمه نکرده بلکه لزومأ به قسمتی از آن بسنده کردم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;strong&gt;تابوی سکسوالیته در سنین پیری&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سکسوالیته و هوس در پیری هنوز به ندرت مورد بحث قرار میگیرد, طوری که در حد مرزهای تابو قرار داده میشود.اکثر انسانهای جوان نمیتوانند داشتن سکس در زندگی را از آنجای که رفتارهای جنسی برای آنها لزومأ با جوانی پیوند دارد از سن شصت سالگی به بعد تصور کنند. از طرف جامعه تا حدی برخورداری از یک زندگی جنسی مورد رضایت برای مردان مسن پذیرفته شده ،که آن هم بیشتردر صورتی که پیوند با یک زن جوان باشد.از این جهت برای مردان گاهن یک تصور غلط نسبت به زنان و سکسوالیته آنها تداعی میشود و آن عدم وجود نیاز جنسی زنان بعد از یائسگی است.&lt;br /&gt;واقعیت اما در این است که این مردان هستند که بیشتر در دودران کهولت با تغییرات بزرگی پیوسته به زندگی جنسیشان حساب باید بکنند ,برای مثال اختلالات ارکسیون&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;(erection ).&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در زنها قدرت نیروی جنسی تا سن سی وپنج سالگی به مراتب افزایش پیدا کرده و تا سالهای زیادی در این حد بدون تغییر باقی میماند.&lt;br /&gt;تحقیقات نشان داده که بالای یک سوم از خانمهای بین سنین شصت و هشتاد درزندگی خود سکس دارند و این آمار رو به افزایش است.به همچنین خود ارضائی در بین این زنان از اهمیت به خصوصی برخوردار است واین پدیده برای آنها موقعیتی فراهم میسازد که به صورتی از سکس در زندگی بهرمند باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;با چه تغییراتی باید زنها در رابطه با سکسوالیته حساب بکنند؟ &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;بر اساس پرنسیب برای زنان بعد از دوران یائسگی سکس اهمیت خود رابه عنوان سرچشمه ای برای انرژی زندگی ,اعتماد به نفس و احساس همبستگی حفظ میکند.&lt;br /&gt;از طرفی عمق خواست صرفأ جسمی سکس با صعود سن کمتر مشود ولی نیاز به نوازش,سکسوالیته و ارضای جنسی به قوت خود باقی میماند.&lt;br /&gt;در خانمها سرعت مدت زمان تحریک جنسی کندتر شده و زمان بیشتری طول میکشد تا واژن مرطوب شود.خیلی از مردان مسن نیز به طول زمان بیشتری برای به دست آوردن ارکسیون کامل نیاز دارند ولی توانائی به دست آوردن ارگاسم از بین نمیرود.از این جهت به عشق ورزی قبل از سکس درسنین بالا باید اهمیت بیشتر و به سزای داد.&lt;br /&gt;عوامل منفی که روی سکس میتوانند اثر بگذارند در درجه اول بیماریهای بدنی,دردهای مزمن که همراه با بلا رفتن سن به طور طبیعی افزایش میابند,مشکلات روحی و خانوادگی یا ترس هستند که فاکتورهای ذکر شده آخر تفاوتی با عواملی که در جوانان نیز ایجاد مشکل میکنند ندارد.&lt;br /&gt;در یک آمار گرفته شده 32 درصد ار زنان از کمبود نوازش و41 درصد از نداشتن سکس کافی به دلیل بی توجهی,مریضی یا ایمپوتنت&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;(impoten )&lt;/span&gt; بودن همسر و یا اختلافات خانوادگی گله مند بودند.برای تقریباً 13 درصد از افراد سکس به دلیل کمبود دیالوگ کافی بین آنها بیشتر حالت یکنواخت پیدا کرده بود.&lt;br /&gt;اغلب صرفاً این تصور افراد که برای سکس دیگر پیر شده اند کافیست که مانع عشق ورزی آنها شود.در حالی که داشتن رابطه جنسی به سلامتی بیشتر کمک کرده وموجب بیدار نگه داشتن هر چه بیشتر روحیات زنده میشود.وانگهی سکسوالیته صرفاً به اکت &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;( Akt)&lt;/span&gt; جنسی محدود نمیشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;عوامل مثبت سکس در کهولت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سکس در پیری در مقایسه با سکس نوجوانی مزایای را نیز به همراه خود میاورد برای مثال نیازی دیگر به استفاده از راههای مختلف جلوگیری از حاملگی نیست و یا ترجیح دادن امورات فرزندان به خود دیگر وجود ندارد چرا که در این مرحله در اکثر موارد فرزندان مستقل و جدا از والدین بسر میبرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;برای تقویت سکسوالیته در کهولت چه کار میشود کرد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;زنانی که سالها فقط با یک رابطه جنسی ناکام و ناراضی آشنای داشتند شاید از این تصور که در کهولت دیگر نیازی به تجربه کردن سکس ندارند آسوده خاطر باشند.لذا نباید فراموش کنیم که در پیری هم این شانس وجود دارد که با یک شریک زندگی مهربان و پر احساس فرم جدید و زیبای از سکسوالیته را تجربه کرد.&lt;br /&gt;قواعدی که که برای همه افراد صدق کند وجود ندارد.در نهایت هر فرد باید آرزوها،رویاها ونیازهای خود را کشف کند و در جهت برآورده شدن آنها کوشا باشد.&lt;br /&gt;ضمیمه آن داشتن و یا ایجاد موقعیت برقرار کردن مکالمه به مانند دوران نوجوانی و نیاز به باز بودن با خود و دیگران است. یک مورد بسیار مهم برای بهرمندی از سکسوالیته رضایت بخش زدودن احساس شرم نسبت به بدن خویش است.گذشته از آن بهتر است که تصور این که عشق ورزی به مانند" یک کار عملی است که باید انجام شود" در خود تغییر داده و از تحت فشار قرار دادن خود زیر این تصورفاصله بگیریم .&lt;br /&gt;در صورت وجود مشکلات جسمی یا خانوادگی به همچنین امکان استفاده از کمکهای پزشکی و مشاوره ها موجود است که به زدودن و یا بهتر کردن آنها کمک کند.&lt;br /&gt;مهمتر از همه اما این است که از تابوهای جاگرفته در وجود خود در رابطه با سکسوالیته در کهولت عبور کنیم.&lt;br /&gt;لذا تغییر تفکر خود در این باب به تنهائی کافی نیست بلکه تفکر و تصور محیط اطراف,فرزندان,نوه ها و به همچنین پرستارهای خانه های سالمندان وغیره باید در این مبحث تغییر کرده و حق افراد مسن را برای داشتن نیاز سکسوالیته به رسمیت بشناسند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منبع:&lt;a href="http://www.netdoktor.de/sex_partnerschaft/fakta/sex_alter.htm" target="_blank"&gt; 1&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;_در رابطه با سکسوالیته زوجهای همجنسگرا در پیری متاسفانه هنوز تحقیقات کافی و زیادی وجود ندارد.&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;__________________&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;a&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-115582971434990586?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/115582971434990586/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=115582971434990586&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/115582971434990586'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/115582971434990586'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2006/08/tabuthema-sex-im-alter.html' title='Tabuthema Sex im Alter  تابوی سکس در پیری'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-115517173155993597</id><published>2006-08-10T02:24:00.000+02:00</published><updated>2006-10-15T00:35:12.736+02:00</updated><title type='text'>Erich Fried   یک کودک سخن میگوید</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;وای که انسان توانائی انجام چه جنایاتی رادارد؟ دل خون است این روزها از این کشتارهای ناجوانمردانه در لبنان ؟ کشتاره کودکان را چه توجیهیست ؟&lt;br /&gt;با موزیک پر احساس عربی بزرگ شدم و مجذوب موزیک بسیار زیبای یهودی کلسمر"Klezme" شدم. جنگ را که شهر زیبایم خرمشهر را به نابودی کشید تجربه کردم.&lt;br /&gt;همه شهروندان جهانیم چه یهودی, جه عرب و چه هر ملیت دیگر با هر مذهب و زبانی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666600;"&gt;********&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_شعری از اریک فرید برای کودکان فلسصینی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;&lt;strong&gt;یک کودک سخن میگوید&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;آنطور که من میتوانستم معنائی داشته باشم&lt;br /&gt;معنی ندارد&lt;br /&gt;میدانم&lt;br /&gt;که این برای شما معنائی ندارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی من هم میخواهم&lt;br /&gt;نه&lt;br /&gt;نه مثل شما اجازه کشتن داشته باشم&lt;br /&gt;فقط اجازه زندگی کردن داشته باشم&lt;br /&gt;فقط زندگی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی؟&lt;br /&gt;زندگی چه بود؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;******&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;&lt;strong&gt;اریک فرید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نویسنده و مترجم اتریشی تولد در تاریخ 6, 5, 1921 و درگذشت به تاریخ 22, 11, 1988 در بادن بادن آلمان.او که به دلیل یهودی بودنش و بعد از به قتل رسیدن پدرش به دست گشتاپو تحت تعقیب قرار داشت در سال 1963 به لندن پناه برد.&lt;br /&gt;از سال 1952 تا سال 1968 اجرای کمنتارهای سیاسی در بی بی سی را به عهده داشت واز سال 1963 عضو "گروه 47 ".&lt;br /&gt;سوژه اصلی غزلهای او بی خوانمانی و غربت در کناره شعرهای پر احساس(از قبیل "اشعاره عاشقانه" 1979 ) و تالیف غزلهای سیاسی بازبانی گویا و مستقیم (از جمله شعر" گوش ده اسرائیل" 1979) است.یکی از کارهای با ارزش او ترجمه کامل کارهای شکسپیر به زبان آلمانی بود.او در سالهای آخر عمرش جوایزی دریافت کرد از جمله جایزه جورج بوشنر در سال 1987.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اریک فرید که یکی از حامیان صلح به شمار میرفت, از جمله کسانی بود که با توجه به یهودی بودنش با سیاستهای اسرائیل در رابطه با فلسطین با دیدی بسیار انتقادی برخورد و تجلی آن را در شعرها ونوشتارهایش منعکس میکرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;_________________&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-115517173155993597?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/115517173155993597/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=115517173155993597&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/115517173155993597'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/115517173155993597'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2006/08/erich-fried.html' title='Erich Fried   یک کودک سخن میگوید'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29318609.post-115404876959423070</id><published>2006-07-28T02:47:00.001+02:00</published><updated>2006-10-15T00:33:26.650+02:00</updated><title type='text'>دنیای یاسمین و قصه گنجشک کوچولو</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;این طور که معلوم است متاسفانه لابی شرکتهای چاپ کتاب و مطبوعات قوی تر از لابی کودکان است&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;So, wie es aussieht, ist die Verlagslobby stärker als die Kinderlobby&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;در رابطه با جریان واقعی که در زیر نوشتم&lt;span style="color:#660000;"&gt;( دنیای یاسمین و قصه گنجشک کوچولو)&lt;/span&gt; چند روزی به دنبال کتاب یا بروشوری بودم که در آن به زبان ساده به بزرگسالان توصیه هائی در رابطه با نوع داستانها ئی که برای کودکان تعریف میکنند ویا کتابهای داستانی که در دسترس کودکان قرار میدهند شده باشد به طوری که بزرگسالان بتوانند مستقلان تصمیم بگیرند که چه نوع داستانها و کتابهائی برای کودکان میتواند مفید یا مضر باشد.قصدم این بود که قسمتی از نوشته های آن کتاب یا بروشور را برای شروع مطلبم در اینجا بنویسم و معرفی کنم.به کتابفروشیهای نزدیک دانشگاه رفتم که هر نوع کتابی، بخصوص کتابهای تخصصی را به راحتی در آنجا میشود پیدا کرد، که متاسفانه دست خالی بیرون آمدم. .در کتابهای که دیدم یا به من نشان داده شد فقط اسامی چند کتاب که میتواند برای کودکان خوب باشد با توضیح کوتاهی در مورد آنها بود که بیشترنوعی تبلیغ برای فروش آنهاست. به کتابخانه دانشگاه رفتم مطمئن از اینکه در آنجا حتما مطلب به درد بخوری پیدا خواهم کرد.جز کتابهای تخصصی پژوهشی با متون خشک و خسته کننده که حوصله خواندن آنها ازتحصیلکردگان رشته های پداگوگیک و این قبیل هم بدور است چه رسد به والدین و بزرگسالانی که در این باب رشته ها تحصیلات تخصصی ندارند کتاب دیگری پیدا نکردم. چند روز بعد به شعبه مرکزی بزرکترین کتابفروشی شهر رفتم .این کتابفرشی به اندازای بزرگ است که میتوانید نصف روزتان را در آنجا بگذرانید. مبلهائی را که آنجا برای استراحت و یا مطالع کتابها قبل از خرید قرارداده اند آنقدر نرم و راحت است که حوس چرت زدنی کوتاه را هم در آدمی ایجاد میکند . به طرف قسمت کودکان که در یک طبقه بالاتر قرار داشت رفتم.لحظاتی محو تماشای آنچه که روبرویم قرار داشت شدم. طبقه های متعدد پرازکتاب، یک محوطه مملو از اسباب بازی برای استفاده خردسالان و چندین اسباب بازی کاروسل مانند که مانند آنها در پارکهای بازی برای بچه ها دیده میشه و چند کودک که مشغول بازی با آنها بودند در حالی که والدینشان با خیال راحت مشغول دید زدن کتابها بودند یا اینکه روی مبل لم داده بودند دیده میشد.&lt;br /&gt;من هم شروع کردم به دید زدن کتابها وجستجوی مطلبی که دنبالش بودم ولی بعد از مدتی گشتن و نیافتن به این نتیجه رسیدم که واقعا &lt;span style="color:#000000;"&gt;لابی چاپخانه های کتاب بسیار قویتر از لابی کودکان است&lt;/span&gt;. مجبور شدم برای گرفتن کمک به طرف یکی از فروشنده ها برم . خانم جوان و مهربانی که تحصیل کرده رشته ادبیات و فرهنگ بود بعد و از گفتمان جا لبی که با هم داشتیم مشغول گشتن و نشان دادن کتابها به من شد که متاسفانه باز هم بی نتیجه بود. او نیز نظر مرا در رابطه با قوی تر بودن لابی چاپخانه ها از لابی کودکان تاید کرد. یک کتاب خریدم که بیشتر برای خودم جالب بود تا مطلب این پست و مضمون آن در رابطه با تغییرات داستانهای کودکان و نوجوانان در ارتباط مستقیم با تحولات مختلف سیاسی اجتماعی در عرصه های مختلف تاریخ است. از آنجا بیرون آمدم. با خودم فکرمی کردم در این کشور برای آنچه که آدم حتی به فکرش هم نمیرسد دهها بروشور و کتاب وجود دارد،برای مثال با وجود اینکه داروخانه ها لابی بسیار قوی را پشت سر خودشان دارند برای یک سرماخوردگی ساده کلی مطلب میشود پیدا کرد که سرماخوردگی چیست و آدمی آز چه راههای به آن مبتلا میشود و خلاصه چه اثری روی بدن میگذارد و از همه مهمتر راههای جلوگیری از آن چگونه است و اگرهم به آن مبتلا شدیم چه مواردی را باید رعایت کنیم و در آخر هم معرفی چند نوع قرص و دوا چطور میشود که برای کودکان که یکی از مهمترین عنصرهای اجتماع هستند یک کتاب هم پیدا نمشود که در آن به بزرگسالان آموزش برای تشخیص مفید بودن یا مضر بودن نوع کتابهای که برای کودکان میخرند و یا داستانهای که برای آنها تعریف میکنند داده شده باشد. در آخر با یکی از دوستان عزیزم که دوره نگهداری از کودکان در کودکستان را آموخته تماس گرفتم و از او کمک خواستم، فکر کردم شاید به آنها در طول دوره تحصیل جزوههای در این باب داده باشند که او نیز گفت در طول دوره سه ساله در کل فقط چند ساعت در این باب به آنها آموزش داده شده آن هم بدون دادن جزوه.البته صحبت با عزیز در این مورد ثمربخش بود که امیدوارم خودش نظراتش را برایمان بنویسد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666600;"&gt;*****&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#666600;"&gt;تجربه نگارش ادبی تا به حال نداشتم و قصدم نویسندگی نیست .با نوشتاره زبان فارسی نیز بیشتر از بیست سال است که فاصله دارم و متاسفانه خیلی از واژهای فارسی را از یاد بردم . امیدوارم جان زنده این وبلاگ به من در هرچه بهتر شدن و غنی تر شدن نوشتارهایم کمک کند.&lt;br /&gt;در زیر یک تجربه واقعی را نوشتم که احساس نوشتن و درست کردن این وبلاگ را در من بیدار کرد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#666600;"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;*****&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;دنیای یاسمین وقصه گنجشک کوچولو &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;Yasmins Welt und die Geschichte von dem kleinen Spatzen &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;یاسمین دختری باصفا ست، پر از نشاط زندگی و با اعتماد به نفسه خاص کودکانه خودش که دیدن چهره ضریف او با آن چشمان بادمی سیاه رنگش که برق شیطنت کودکانه در آن موج میزند وبا آن موهای مشکی پرپشتش که حلقه وار به دور شانه هایش پخش شده احساس سرور زندگی را در آدمی بیدار میکند .حدوده هفت یا هشت ماه پیش در خانه گلی جان خاله یاسیمین جمع شده بودیم. بعد از صرف ناهار لذیذی( البته جای دوستان خالی) که آقا وحید مثل همیشه درست کرده بود , گپ زدن با آدم بزرگها و کلی خندیدن ازدست سربه سر گذاشتنهای آقا وحید با یاسمین, روی مبل لم داده و برای خودم مشغول مزه مزه کردن لحظه های زیبا و آرامش بخشی که در آن روز داشتم بودم.یاسمین که آن زمان پنج سال و نیم بیشتر نداشت به طرفم آمد , کنارم روی مبل نشت و شروع کرد برای من تعریف کردن و از زمین و آسمان ریسمان بافتن.بعد ازمدتی یک دفعه ازم خواست که قصه برایش تعریف کنم.یکی از داستانهای را که چندی پیش از آن از روی یک کتاب کودک برای بچه خواهرم خوانده بودم و هنوز یادم بود با آب و تاب براش تعریف کردم.بعد از اینکه قصه تمام شد و من خوشحال از اینکه موفق شده بودم او را خوشنود کنم بعد از یک مکث کوتاه دوباره از من تقاضای یک قصه دیگه کرد.خلاصه تقاضی کردن او و تعریف کردن من همینطور ادامه پیدا کرد تا اینکه دیگه همه قصه های که اون روز به یادم میامد تعزیف کردم و دیگه قصه ای به خاطرم نمیرسد ولی شوق و شور یاسی به گوش دادن هنوز تمام نشده بود.مانده بودم که چه کار کنم که یک دفعه یاد یک قصه که در زمان کودکی بزرگترها برایمان با در دست گرفتن کف دستمان و به کار گرفتن انگشتهایمان به جای فیگورهای قصه تعریف میکردند افتادم که معمولا بچه های بزرگتر هم برای بجه های کوچکترتعریف میکردند.قصه جریان یک گنچشک کوچک است که توی چاه می افته .انگشت کوچک دست نقشه گنجشک را و انگشتان دیگر نقش فیگورهای دیگر داستان را به عهده میگیرند و این طور پیش میره که هر انگشتی بعد از اجرای نقش خود در کف دست خم شده میماند تا اینکه حالت باز کف دست در آخر داستان تبدیل به یک مشت میشود.یاسمین با خوشحالی و کنجکاوی دشتش را باز کرد ودرکف دست من گذاشت. شروع کردم به تعریف داستان و در حین تعریف کردن انگشتهای کوچکش را به آرامی وسط کف دستش جمع میکردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;او با تعجب و اشتیاق داستان را دنبال میکرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;این گنجشک کوچولوه میفته توی حوض.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;این آقاهه درش میاره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;این یکی میشوردش و تمیزش میکنه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;تا اینجای قصه هیچ مشکلی نبود و همه چیز خوب پیش میرفت.بعد رسیدم به انگشت اشاره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;این آقاهه میپزدش.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;یاسی یک تکونی به سرش داد.به انگشت سبابه رسیده بودم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;این کله گند هً میخوردش.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;قصه تمام شده بود ومشت کوچولوی یاسی هنوز توی دستم بود.&lt;br /&gt;نگاه یاسی روی مشت گره خورده اش خیره مانده بود وحرکتی نمیکرد.&lt;br /&gt;عجیب احساس فضای سنگینی را میکردم که پیامده خوبی نمیتونست داشته باشه.صورتش را به طرفم برگرداند ودر چشمانم خیره شد.خیره گی نگاهش وجودم را تسخیر کرده بود ,ابرووانش به هم گره خورده بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;با صدای رسا و محکم ازم پرسید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;چر؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بهت زده تکرار کردم... چرا!!........&lt;br /&gt;همینطور که نگاهش میکردم یک دفعه متوجه خرابکاری که مرتکبش شده بودم شدم.&lt;br /&gt;خرابکاری که چه عرض کنم ,فاجعه!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;احساس میکردم دوست دارم غیب بشم, زیر نگاه یاسی احساس آب شدن میکردم, تمام آنچه دانش و آگاهی که تا آن زمان کسب کرده بودم برای یک لحظه ارزش خودش را ازدست داده بود.فکر کردم که سه راه بیشتر ندارم:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;یاسمین را دست به سر کنم و فکرش را به جای دیگه مشغول کنم که تصور نمیکنم با اون هوشی که او داره چندان میتونستم موفق بشم.&lt;br /&gt;کیفم را بردام, بهانه سردرد یا چیز دیگری بیارم و فلنگ را ببندم و خود را ا زمعرکه نجات دهم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;یا اینکه با رفتاره خود مسئولانه برخورد کنم و فضای ایجاد شده در ذهن یاسی را ترمیم بخشم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;تمام این کنش و واکنشهای احساسی و فکری طول زمانی شاید کمتر از چند ثانیه در وجودم طی کرده بودند ولی چند ثانیه ای که در مقیاس بسیار بزرگتری بود .لبانم را که به حالت نیمه باز بیحرکت مانده بود به جنبش در آوردم و به یاسمین گفتم:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;راست می گی ها , آخه چرا ؟ آخه چرا باید کله گنده گنجیشک کوچولو رو بخوره؟... خوب حالا بیا یه کاری کنیم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سوال کرد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;چه کار کنیم ؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;جواب دادم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;داستان را عوض کنیم .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;گفت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;باشه ولی چه جوری عوض کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;نگاهش کمی تغییر کرد و منتظر موند. دوباره شروع کردم داستان را از اول تعریف کردن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;این گنجشک کوچولوه میفته توی حوض.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;این آقاهه درش میاره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;اون یکی خشکش میکنه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;به انگشت اشاره رسیده بودم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;این یکی آقاهه بهش نون و آب میده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;چهره یاسی بازتر شد ومن سبکی دوباره فضا را احساس کردم. رسیدم به انگشت سبابه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;این کله گندهه آزااااااااد ش می کنه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;خنده روی چهره یاسمین نقش بست.نگاهم کرد.زیر باره سنگینی نگاهش دیگر احساس شرم نمی کردم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;*****&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بعد از آن انبوهی از“چراها“در سرم دور میزد و دروجودم بیزاری عجیبی به فرهنگ خشونت پرور که ریشه هایش عمیقتر ازآن بود که تصورش را میکردم حس میکردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29318609-115404876959423070?l=sepidlahzeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/feeds/115404876959423070/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29318609&amp;postID=115404876959423070&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/115404876959423070'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29318609/posts/default/115404876959423070'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sepidlahzeha.blogspot.com/2006/07/blog-post_27.html' title='دنیای یاسمین و قصه گنجشک کوچولو'/><author><name>سپید لحظه ها</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15220695347006648171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry></feed>
